فرهنگ عامه، نقد سرمایه داری، رویای کمونیسم

اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جهان دچار بیماری فکری “ایزم” سوسالیزم، کمونیزم، کاپیتالیزم، امپریالیزم، فاشیزم، هژمونیزم، نشنالیزم،سکتارزیم وگرفتارانواع دیگرایزم ها بود. در اواخر قرن بیستم ،با فروشی پاشی اتحاد شوروی و ریفارم اقتصادی درچین این دو پایگاه فکری سوسیالیستی ، جهان فکر میکرد که از بیماری ایزم نجات  یافته و در امن ، صلح و صفا خوا هد زیست.اما در حقیقت چنین نشد. دو نوع اندیشه یا تیوری جدید یکی توسط فرانسس فوکو یاما تحت عنوان ” ختم تاریخ و اخرین انسان” و تیوری دیگری ینام “جنگ تمدن ها”   توسط  ایمانویل هنگتینتون پیشکش گردید .
فوکویاما معتقد است که پایان جنگ سرد وظهور لیبرال دموکراسی غربی ممکن است نقطه پایانی تکامل اجتماعی فرهنگی بشریت وآخرین شکل حکومت انسان  باشد. نامبرده  استدلال میکند  چیزی که ما ممکن است شاهد ان هستیم فقط پایان جنگ سرد و یا گزاروعبور از یک دوره خاص پس از تاریخ  جنگ نیست؛ بلکه  نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشر و جهانی شدن لیبرال دموکراسی غربی به عنوان آخرین شکل حکومت انسان است.
این موقف ودیدگاه فوکویاما در تضاد با تصور و استدلال کارل مارکس  که سیر و روند تاریخ بشری را نهایتآ به جهانی  شدن کمونیزم به عوض سرمایه داری پیش بینی میکرد، در تضاد است . فوکویاما در جهت جهانی شدن نوعی قدرت با مارکس نزدیک ، ولی به شدت با هگل فیلسوف آلمانی که براساس  ان الکساندر خوژه  استدلال کرد که پیشرفت تاریخ باید به سوی ایجاد یک دولت “جهانی و همگانی” منجر شود که  به احتمال زیاد ترکیب عناصر لیبرال دموکراسی  را در خود دارد، نزدیک تر است. 
از طرف دیگر دانشمند علوم سیاسی هانگتینتون مدعی شد که بر اساس تیوری  برخورد تمدنها ، برخورد هویت فرهنگی و مذهبی مردم خواهد بود که منبع اصلی درگیری در جهان پس از جنگ سرد است. هانتینگتون معتقد بود در حالی که دوران ایدئولوژی به پایان رسیده، پس منبع اساسی تعارض در این جهان جدید نمی تواند در درجه اول ایدئولوژیک و یا  اقتصادی باشد،.بلکه بخش بزرگ در میان نوع بشر و منبع در این بازی جنگ فرهنگی خواهد بود. وی استدلال میکرد که دولت ها قدرتمند ترین بازیگران در جهان باقی می ماند، اما درگیری ها بین ملت ها و گروه  های مختلف تمدنی رخ خواهد داد واین برخورد تمدن ها  محور اصلی و مسلط در سیاست و روابط بین اللمل  خواهد بود. در میان تمدن ها(تمدن غربی یا اروپایی، تمدن هندی، تمدن چینی، تمدن فارس، تمدن اسلامی، تمدن مسحییت وتمدن یهودی) هانگتینتون  بویژه به جنگ  بین  مسلمانان و غیر مسلمانان اشاره میکند که شناسایی “مرزهای خونین” بین تمدن اسلامی و غیر اسلامی است. 
اما اتفاقات و حوادث از سال ۲۰۰۰به بعد در جهان تیوری فوکویاما را بشتر تقویت میکند تا تیوری هانگتینتون. گرچه  حادثه ناگوار یازده سپتامبر ۲۰۰۱ تا  مدتی  تیوری  برخورد تمدنها یا نظریه برخورد هویت فرهنگی و مذهبی را تقویت واغاز برخورد تمدن اسلامی با تمدن غربی و تمدن مسحیت مورد تحلیل و بررسی قرار داد ، اما بعد ها سیر حوادث خود جهان اسلام را به دو قطب فعال و عملگرا تبدیل کرد؛ یکی با استفاده از ابزار خشونت و دگری کاملآ با استفاده از ابزار عدم خشونت که خود را بیشتر و نزدکتر با افکار فوکویاما  در سطح جهانی اثرگزارمی دید به جنگ علیه همدیگر رفتند. بهر صورت، رویداد ها و حوادث یک دهه اخیر نشان داد که بر عکس  تیوری هانگتینتون منبع جنگ ها هنوز هم ایدیالوژی و اقتصاد است. بطور مثال در حال حاضر در چهار جنگ بزرگ (افغانستان،اعراق، لیبی و سوریه ) در هر دو طرف جنگ مسلمانان قراردارند  که یک طرف مدعی گسترش لیبرال دیموکراسی است و طرف دیگر مدعی دفاع از نوعی ناسیونالیزم.
گذشته از اسلام،بعضی ها در جبهه چپ مارکسیست هم دارند اهسته اهسته افکار خود را با افکار فوکویاما نزدیک ترمیسازند ویا خود را به نوعی سکوت در برابر افکار فوکویاما روبرومی بینند آما پیوسته به نقد ازکاپیتالیزم و کمبودی های لیبرال دموکراسی که هردوشدیدآ به هم پیوسته اند میپردازند.
درین باره بر خلاف عده ای از اندیشمندان کمونیست که  بر خورد گزیزینشی با کاپیتالیزم را بطور مطلق منتفعی میدانند گویا که ذات کاپیتالیزم ناعادلانه ومیسری را هم که تا حال طی کرده باعث بسیاری نابرابری های اجتماعی و اقتصادی شده است، اما  سلاوای زیجیک فیلسوف، جامعه شناس ویکی ازمعتقدین تیوری کمونیزم معاصر و یا بگفته خودش منتقد سرسخت کاپیتالیزم نظر دیگری دارد. او متعقد است که  انسان از هر وقت دیگر بشتر به تفکرعمیق ضرورت دارد تا به عمل.. وی  بر بنیادی های اخلاقی حمله بر کاپیتالیزم  به عنوان سیستم خودخواه  یا که گویا سرمایه داری بی پروا است، درست نمیداند. درحالیکه خودش سخت منتقد نظام کاپیتالیستی است، اما ایدال کاپیتالیزم را در کتگوری یک  ایین ویا دین اخلاقی میبید که همواره در تلاش پذیرفتن خطر تغیر است. درین زمیینه می افزاید که در موقف یک منتقد نباید بشکل  واهی عمل کرد وکاپیتالیزم را زیررگبار انتقادات ساده چون ؛ سود جویی بانک ها، ناگواری های اجتماعی ،تخریب محیط  زیست ، نابرابری درآمد قریب به اتفاق، عامل نژادپرستی  وباعث رونق و ورشکستگی چرخه غیر قابل پیش بینی و غیره قرارداد، بلکه باید از خود پرسید؛ که واقعآ چه میخواهیم؟ چه جای گزینی برای کاپیتالیزم داریم؟
نامبرده معتقد است که به این سوالات نباید به شیوه های اخلاقی و یا عاطفی مثلآ “انسان نباید در خدمت پول، بلکه پول در خدمت انسان باشد” جواب گفت،یا چنانچکه  اعضا و متحدین جنبش وال ستریت که در محور سیستم موجود بدون یک چشم انداز روشن وارایه جاگزینی برای کاپیتالیزم متحرک اند. بهرصورت، وی همچنان می افزاید که از طرفی هم شکل موجود نهاد دیموکراسی بامعایبی که دارد باندازه کافی قوی نیست تا از عهده مشکالات موجود براید. از طرف دیگر متاسفانه سیستم پشنهادی در برابر کاپیتالیزم هم در قرن بیستم در شوروی به شکل نا راحت کننده ناکار امد از اب بر امد. چون عجولانه مارکسیسزم تصمیم گرفت که جهان را عوض کند،اما چنین نشد. درست است که شوروی سابق توانست با تلاش زیاد از شر پول و اقتصاد بازار ازاد خود را رهایی بخشد اما به قیمت بسیار گزافی که نتیجه ان به محو کاپیتالیزم وبه ایجاد نوعی  خشونت  مستقیم و سلطه بنده گی در قالب یک رژیم مطلقه وخودکامه شکل گرفت و تا جایی  توسعه یافت که دیگر توده ها نه ازاد، بلکه در قید دولت استثمار شدند. 
بطور خلاصه، این فیلسوف و مارکسست معاصردر حالیکه متعقد است که  راه حل ساده ای برای همه ای پرابلم های جدی وحیاتی وجود  ندارد و برای کاپیتالیزم هم بدیل  کار امدی سراغ ندارد، اما در عین حال بردونکته با اهمیت تاکید زیاد میکند. اول؛ تاکیدش بر ان است که انسان پیش ازانکه  گرفتار در بند عملگرایی های هیجانی شود از هر وقت دیگر به تفکربنیادی ،عمیق ، وسیع وجدی ضرورت دارد نه به عمل بی برنامه. پس “باید فکر کرد”.  دوم؛ معتقد است و توصیه میکند تا در باره مشکلات خصوصآ مشکلات اجتماعی باید گزینشی عمل کرد. یعنی فعالانه در باره هر مشکل بطور جداگانه  با حفظ و رعایت ایدیالوژی مبنی براصل منافع توده ها موضع گیری کرد. 
از انچه تا اینجا گفته شد بر می اید که در مقیاس جهانی کاپیتالیزم به عنوان سیستم اقتصادی  بر ما حاکم شده و تک تک مسئله ای که بان روبرو هستیم در ذیل ان تعبیر میشود و بان بر خورد میکینم. وبرای طلیعه دار عبور از کاپیتالیزم بدیلی عملی هم پیش بینی نشده واز طرفی هم لیبرالیسم دیموکراسی ( با اصل حمایت از حقوق فردی، که به طور کلی در قانون مندرج است و توسط انتخابات عادلانه، آزاد و رقابتی بین احزاب سیاسی متمایز متعدد، تفکیک قوا به شاخه های مختلف دولت، حاکمیت قانون در زندگی روزمره به عنوان بخشی از جامعه باز،  حمایت برابر از حقوق بشر،  آزادی های مدنی و آزادی های سیاسی برای همه افراد)  در عمل پس از یک دوره گسترش پایدار در سراسر قرن ۲۰بخصوص درغرب، هنوز هم به عنوان یک نظام سیاسی کاملآ غالب در جهان جاه نیفتاده است، بلکه راه دراز و پر از دغدغه ای پیش رو دارد. پس سخن فیلسوف و جامعه شناس  سلاوای زیجیک که میگوید “انسان از هر وقت دیگر باید بشتر بیا ندشد.” مناسب وضیعت کنونی جهان معاصر بوده این گفته قابل غور و بررسی عمیق میباشد.  
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته : محمد داود
منابع: لکچر های سلاوای زیجیک، مقاله هانگتینتون، فوکویاما و دیگر منابع
تاریخ: اتاوا دسامبر ۲۰۱۴

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s