ماهیت مخفی عشق و حیرتی از تعبیر عشق

قسمت دوم

محمد تقی جعفری در تفسیر عرفان بارقه افزا مولانا جلال الدین بلخی رومی می نویسد که ماهیت عشق بسیار مخفی است ولی حیاتی را که ببار می اورد، یا حیرتی که تفسیر کنندگان عشق را در خود فرو میبرد، بسیار اشکار است. بنا بر این در بحث پیشتر پیرامون تعاریف مختلف عشق وانواع عشق از جمله عشق شهوانی، عشق سیاسی و عشق عرفانی خاصتآ پیرامون عشق عرفانی در بودیسم که در بر گیرنده شفقت و دلسوزی است  تو ضیح کوتاهی ارایه داده شد. به ادامه تعبیرعشق عرفانی حالا مپردازیم به بررسی عشق وتحمل عشق مسیح که توآم با خشونت میباشد. بعد نظری می اندازیم  پیرامون عشق از نظر عرفان اسلامی.

عشق مسیحی یک اشتیاق ،شور واحساسات متشددی است برای معرف تفاوت ها واختلافات : اختلاف و شکاف در نظم هستی، در مزیت قرار دادن و ارامش بخشیدن به بعضی از اشیا  به بهای اشیای دیگر. عشق نوع خشونتی است (نه به مفهوم مبتذل معمول ان چون در فرهنگ بالکان که :اگرعشقم مرا لت و کوب نکند، مرا دوست ندارد). بلکه خشونت از نوع عشق به عنوان اینکه معشوق  از متن خارج و آن را به تسکین و ارامش متعالی میرساند.

در میان الهیات شناسان مسیحی گلبرت چسترتون نتیجه منطقی جنبه های تشدد وخشونت آمیزاین عشق را از همه بیشترنمودار ساخته است. او می افزاید که باید از محدوده برخورد قدیمی  افلاطونی ازعشق به عنوان عشق شهوانی که به تدریج خود منجر به کاهش در یک فرد خاص به زیبایی بدن انسان به طور کلی و سپس کاهش  انواع عشق ها میشود، باید خود را خلاص کرد چون فراتر از تمام انواع و اشکال ان زیبائی ها عشق واقعی دقیقا حرکت به دنبال ابدیت برای فرد ناقص بسوی کمال است .

سلاوای ججک فیلسوف جامعه شناس به نقل از چسترتون میگوید؛عشق طالب شخصیت و تمایلات است، بنابراین عشق خواستار تقسیم بندی است. از ین بابت است که عشق خداعالم و کائنات را به اجزا و قطعات کوچک تقسیم کرده است.این اندیشه مغاک و پرتگاه روشنفکری بین بودیسم و مسیحیت است. در آیین بودا هدفْ محو کردن این شخصیت و سقوط انسان و یا این”خود” است تا در عوض انسان نوی با طهارت و پاکیزه گی تمام بسازد، و درمسیحیت همچون دیگرادیان اسمانی هدف از وصلت و رجعت این  “خود” با خدا است . ارایش و زیبائی این نکته  درین است که  روح جهان  اهل عرفان در بودیسم از انسان می خواهد  که گرفتار عشق شود  چون این فقط ادم است که خود را غوطه ور میکند،  اما سنت الهی مسیحیت در واقع انسان را از ورطه عشق بیرون میاورد، مبادا که در دام عشق بیافتیم. همه فلآسفه مدرن زنجیره های پیوند دهنده ارتباط و بجا افتادن ها هستند، اما مسیحیت شمشیری است که می برد جدا میکند رهائی می بخشد. هیچ فلسفه دیگری  در واقع  خدا را در جدایی جهان و کائنات به ارواح زندگی های مختلف شادمان نشان نداده است.

مسیح در کتاب مقدس میگوید “من نیامده که برای شما صلح را بشارت دهم ، بلکه شمشیر اورده ام که پسر را علیه پدر،  دختر علیه مادر، عروس علیه خوشو، و دشمن ادم اعضای خانواده اش خواهد بود، کسی که پدر و مادر را از من بیشتر دوست دارد برایم اهمیت و ارزشی ندارد. کسی فرزندان اش را از من بیشتر دوست دارد برایم ارزش ندارد.کسی که نزدم بیاید و از والدین و فرزندان خود نفرت نداشته باشد حتی  از زنده گی، پس او از آن من نیست. شاید بعضی فکر میکنند من امده ام که صلح را اشاعه و قالب کنم،  انها نمی دانند که من امده ام تا منازعات را جا و قالب کنم در روی زمین؛  آتش ، شمشیر و جنگ در خانه آتش خواهد بود، و سه نفر علیه دو نفر و دو علیه سه ، پدر علیه فرزند، فرزند علیه پدر و انها تنها خواهندبود.” بهرصورت؛ حالامهم اینست که ما چگونه این گفته های مسیح را می خوانیم. این مطالب مهارت خاص زبانشناسی و ید طولا در فهم و اطلاعات از متون و ادبیات کهن دارد.

در تاریخ دین دو تشخیص ونگرش عمومی وجود دارد. در یک طرف  بت پرستی   کیهانی وجود دارد ودر طرف دیگراصل کیهانی سلسله مراتب الهی که وقتی کاپی ان بر روی جامعه پیاده میشود تصویری  از عمارت متجانس است که هر یک از اعضا جایگاه خود را دارد. نیکی  متعالی در اینجا اینست . تعادل و توازن اصول جهانی  و  شر در تقابل باهمدیگر همچون جریان طبیعی جنگ اضداد  در جهت اختلال و خارج کردن یک اصل به ضرر اصل دیگر؛ مرد به ضرر زن، عاطفه به ضرربرهان ودلیل  ادامه میابد. تعادل کیهانی از طریق عدالت پس بر قرار میشود همراه  با بی شفقتی که دو باره باعث عنصر خرد کردن و از خط خارج کردن این تعادل میگردد. با توجه به عرصه اجتماعی، یک فرد هنگامی خوب است که او با توجه به جایگاه ویژه خود  در عمارت اجتماعی به طبیعت احترام، غذا برای بینوایان،سرپناه برای بی پناهان  و تکریم به برتر از خود را جز اعمال خود میسازد. زشتی زمانی اتفاق می افتد  که فرد دیگر در جای صحیح و مناسب خود راضی نیست. اطفال اطاعت  پدر و مادر ، خادم اطاعت استاد ، حاکم  مراقبت رعایا  و هذآلقیاس دیگر مسؤلیت ها را انجام نمی دهند . این اخلاقی است که در حال حاضر در عصر شکوفائی فضیلت و فرزانگی تحت نام (به اصطلاح رویکرد جامع) در حال ظهور است یعنی هر عنصر باید در جای صحیح خود باقی می ماند.

مسیحیت  دقیقا مخالف اینرا توصیه میکند، مسیحیت در تعادل نظم جهانی یک اصل کاملا دگری را معرفی میکند، اصلی  که نمی توان انرا توسط استاندارد های کیهان شناسی سنتی اندازه گیری کرد، بلکه اصلی که بر طبق آن هر فرد دسترسی فوری به کائینات را دارد. در مسیحیت اصل جهان شمولی روح القدس یعنی جهانی شدن جهان  حقوق بشر، آزادی و غیره است.درینجا است که یک مسیحی باور پیدا میکند که  صرف نظر از جایگاه ویژه ای خود در اجتماع هر کس می تواند که در این بعد جهانی به طور مستقیم در نظم اجتماعی جهانی شرکت  کند. آیا راز اشاره پر جنجال و ظاهرآ اشفته به خشم مسیح در کجا نهفته است؟.  درین باب مسیح از هیچ خرید و فروش ،نفرت ساده ، حسادت وخواستار بی رحمانه ای از طرف  خدا حرف نمی زند. وقتی مسیح می گویند اگر شما پدر و مادر خود  نفرت نداشته باشید پس  شما  دنبال رومن نیستید،هدفش این نیست که به سادگی شما باید آنها را به عنوان موجود فزیکی زنده نفرت داشته باشید.  بلکه در این جا هدف از رابطه پدر ، مادر، پسر، دختردر سلسله مراتبی که دراجتماع حاکم است، میباشد. چون در زمان حیات مسیح شبکه ای  ارتباطات ،سلطه و فرمانبرداری، سلسله مراتب، خواجه گی و برده گی زیاد بود وهر کس مقید به رعایت ان سیستم دست و پا گیربرای فردبود، فلهذا مسیح شمشیر و نفرت برای سرنگونی ان سیستم و سلسله مراتب، ارتباطات ،سلطه و فرمانبرداری، خواجه گی و برده گی اورده بود تا بجای ان با اشاعه عشق بلا واسطه به خدا رسیدن انسان را به یزدان پاک سهل و میسر سازد. پس ازین بررسی میتوان دریافت که هدف از خشونت توام با عشق مسیح ریشه در کجا دارد. عشق توام با خشونت مسیح را درینجا به حالش میگزاریم و میرویم به سراغ تعبیر عشق در عرفان اسلامی.

در” مولوی و مذهب عشق ” اثر آرش نراقی ترجمه محمد امین ادیبی میخوانیم که ‘از نظر مولوی آدمی برای غلبه‌ حقیقی بر دردِ تشویش و ملالت در زندگی‌اش تنها یک راه دارد:‌ رسیدن به زندگی اصیل، پیدا کردن راهی به سوی آن منزل ازلی و دوباره به دریا پیوستن؛ چنین سفری‌ است که آرامش و شادی حقیقی را برای روح ما به ارمغان می‌آورد.

اما کدام راه به سوی آن دریا می‌رود؟ روح آدمی چگونه می‌تواند روزگار وصل خویش را بازجوید؟ مولوی اعتقاد دارد تا هنگامی که مهم‌ترین مانع چنین بازگشتی را نشناخته‌ایم نمی‌توانیم به این سوال پاسخ دهیم. اما به راستی چیست که از اتحاد دوباره‌ ما با آن دریا و غلبه بر فراق جلوگیری می‌کند؟ پاسخ مولانا ساده و روشن است: مانع، «خودِ» آدمی‌ست، «خویشتن» آدمی. مولوی برای ما داستان عاشقی را تعریف می‌کند که به سراغ معشوقش می‌رود و در خانه‌ی محبوبش را می‌کوبد. معشوق از پشت در می‌پرسد که چه کسی پشت در است؟ عاشق جواب می‌دهد: “من”. معشوق با نآمیدی چنین می‌گوید: “دور شو. هنوز زمان مناسب نرسیده است. این‌جا برای چنین شخص خامی جا نیست.” پس از سالی فراق، عاشق بازمی‌گردد و با ترس و لرز در خانه‌ معشوق را می‌کوبد. معشوق می‌پرسد: “کیست که در می‌زند؟” عاشق این‌بار می‌گوید: تو! “گفت بر در هم تویی ای دل‌ستان.” و این‌جاست که معشوق در را می‌گشاید و می‌گوید‌: “دو «من» در این سرا نمی‌گنجند. حال که تو، من شده‌ای و از آن «منِ تو» چیزی نمانده، می‌توانی بیایی.” پیام مولانا روشن است: اگر خواهان وصال معشوق هستی، باید از «خود»ات رها شوی.

این «خود»، برای مولوی همان وجود از خدا جدا شده‌ آدمی‌ست و دو ویژگی‌ مهم دارد: نخست آن که این «خود» از منظر اخلاقی منشأ خودخواهی و خودپرستی‌ست. شخصی که وجودش پیرامون خودش می‌تند تنها به دنبال منفعت شخصی‌ست و کم‌تر بهایی برای دیگران قائل است. ویژگی دوم و مهم‌تر این که این «خود» خودش را در مقابلِ «دیگران» تعریف می‌کند. بنابراین «خود» از جنس مرز است؛ حدی‌ست که خویشتن را از وجودهای دیگر تمیز می‌دهد. حد و مرز، دوری و فاصله می‌آفرینند و این‌ها «خود» را از مرتبه‌ وحدت به مرتبه فراق تنزل می‌دهند. به همین دلیل است که مولوی این «خود» را اُمّ الخبائث می‌نامد و آن را منشأ اصلی تشویش و ملالت می‌شمارد.

پس چگونه می‌توان این «خودِ» خودخواهِ محدود کننده را درمان کرد؟ روح ما چطور می‌تواند شکوفا شود؟ یا به بیان دقیق‌تر، چگونه می‌توان حد و مرز«خود» را تغییر داد؟ خوب است اشاره شود به طور کلی تغییر حدود و مرزهای«خود» یکی از اهداف دین‌ورزی‌ست: به عنوان مثال در ودانتای هندی هدف دین‌ورزی فراخ کردن «خویشتن خویشِ» آدمی‌ست تا آن‌جایی که تمام موجودات را در بر بگیرد، در آیین بودا هدفْ محو کردن این خود است و در ادیان الهی هدفْ یکی شدن با امر الوهی‌ست.

از دیدگاه مولوی تنها راه چنین تغییر و تبدیلی راه عشق است. مولوی عشق را “طبیب جمله علت‌های ما” می‌نامد و مهم‌تر از آن، «عشق» را علاج خودبینی و تکبر، که در نگاه او منشأ تمام بدی‌ها هستند، می‌داند. او قویاً ما را به عاشق شدن ترغیب می‌کنذ’ ……..ادامه در اینده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمد داود

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s