All posts by Mohammad Dawod

An afghan dedicated to learn about social justice, reconciliation, conflict transformation and peace consolidation in Afghanistan.

تا رسیدن به صلح راه طولانی ، دشوار ، و پرخم پیچ در پیش است

تا رسیدن به صلح راه طولانی ، دشوار ، و پرخم پیچ در پیش است!

هر جنگ در هر جای دنیا با سه پیش فرض ( پیروزی در جنگ، کوتاه بودن مدت جنگ، و کم هزینه بودن جنگ) آغاز میشود. جنگ امریکا در آفغانستان هم در ۲۰۰۱ ازین قاعده مستثنی نبود؛ آما بر خلاف محاسبه و انتظار امریکا این جنگ برایشان پیروزی قاطع در پی نیاورد، مدت جنگ طولانی شد، و هزینه جنگ هم بیش از تصور از آب بر آمد. پس سر آنجام امریکا مجبور شد که به پیش فرض های جنگ ۲۰۰۱ تجدید نظر کند و لا جرم تصمیم گرفت که با طرف جنگ یعنی طالبان پیشنهاد مذاکرات مستقیم کند.

بر خلاف سه پیش فرض جنگ؛ پیش شرط های صلح خیلی بیشتر است. این پیشرط های صلح طی یک پروسه با مراحل ذیل آغاز و تکمیل میشود:

مرحله آول؛ در هر جنگ از روز آول جنگ مذاکرات غیر مستقیم بین طرفین جنگ با تمام قوت و ابعاد وجود دارد. درین زمینه هم مذاکرات بین ، آمریکا، دولت کابل ، طالبان بطور غیر رسمی و غیر مستقیم از ۲۰۰۱ تا حال وجود داشته است.

مرحله دوم؛ اظهار علنی علاقه به مذاکره بین طرفین جنگ. آمریکا و طالبان دو طرف اصلی جنگ هستند؛ چون از نظر حقوقی و قانونی این امریکا بود که در ۲۰۰۱ جنگ علیه القاعده و سرنگونی رژیم طالبان را اعلان کرد. حکومت شورای ائیتلاف شمال در تبعید بسر میبرد و در وضیعیتی قرار نداشت که با طالبان وارد جنگ شوند. پس آمریکا با مداخله نظامی جنگ را آغاز کرد. پس آمروز هم بعنوان طرف درگیر جنگ باید با طالبان گفتگو کند.

مرحله سوم؛ بعد از اظهار علنی طرفین جنگ برای مذاکره ، اصول مذاکره (محل مذاکره، تاریخ مذاکره، میانجی مذاکره، تضمین کننده، مصونیت های مذاکره کننده ها، فراهم آوری تسهیلات درجهت مذاکره) که هر کدام این موضوعات پر چالش، پر مخاطره، و احتمال سبوتاژ آن وجود دارد، مورد گفتگو قرار میگیرد .

مرحله چهارم ، وقتی اصول مذاکره تامین و روی آن توافق شد؛ مرحله اجندای مذاکره است که طرفین جنگ موضوعات قابل گفتگو ( آتش بس موقت ، نحوه و زمان خروج نیرو های خارجی از صف جنگ، نحوه مشارکت در حیات سیاسی آینده، خلع سلاح طرفین، ایجاد نیروی قهریه بیطرف، ادغام نیرو های مسلح طرفین در نیروی انتظامی، نقش نیرو های حافظ صلح، نیرو های تامین صلح، نیرو های تحکیم صلح، تعریف و تفسیر نیرو های مخرب، هزینه مالی و مصارف صلح، و ده موضوع دیگر) شامل این مرحله است. این مرحله یکی از پر چالش ترین، پر مخاطره ترین ، و پر اغماض ترین مرحله است که هر لحظه درآن احتمال سبوتاژ از طرف نیرو های مخرب داخلی و خارجی وجود دارد. ولی مذاکرات صلح آفغانستان هنوز در مرحله دوم قرار دارد ؛ ازین سبب بحث بیشتر در مورد این مرحله مصلحت نیست.

مرحله پنجم؛ بعد از بحث پیرامون اجندای صلح؛ مرحله توافقات صلح است که طرفین با هم روی نکات اصلی در اجندا توافق و نکات فرعی در اجندا را در حاشیه بحث میکنند. این مرحله تقریبآ سهل تر است؛ چون آولآ چانه زنی ها در مرحله اجندا تکمیل شده ، درین مرحله برای نشان دادن حسن نیت و کسب قلب و روح مردم عام، طرفین متخاصم کوشش میکنند که مرحله توافقات زود سپری شود.

مرحله ششم، مرحله امضای توافقات صلح است که در حضور میانجی ، تضمین کننده گان، و حمایت کننده گان صلح در محل از قبل تعین شده طرفین متخاصم این توافقات را امضا میکنند.

مرحله هفتم، مرحله تطبیق و اجرای عملی توافقات صلح است. این مرحله هم مثل مرحله اجندای صلح پر مخاطره، پر چالش ، و پر از اتهامات است. چون در جریان عمل هردو طرف یگدیگر را به تخطی از توافقات صلح متهم کنند. چون توافقات صلح پیشتیبانی مردم دارد و در تخطی آن مردم طرف خاطی را زود تر و آسان تر محکوم میکنند.

مرحله هشتم، مرحله تکمیل صلح است که آگر هفت مرحله قبل آن موفقانه طی شود، این مرحله نتائیج خود را در امر امنیت انسانی، توسعه اقتصادی، ثبات سیاسی، و رفاه اجتماعی نسبتآ بهتر به نمایش میگزارد.

به هر صورت؛ تحلیل مراحل فوق در امر رسیدن به صلح ما را در برابر دو چالش قرار میدهد:

آول اینکه تنظیم های سیاسی در آفغانستان هیچ کدام تجربه، استعداد بازی، و توانائی ها تخنیکی در روند صلح را ندارند تا در هر کدام از مراحل فوق با تدبیر و درآیت نقش مسؤلانه ایفا کنند. درینصورت؛ هر لحظه با مداخله خارجی ها امکان تخریب و سبوتاژ پروسه صلح وجود دارد.

دوم اینکه آفغانستان هنوز در مرحله دوم این پروسه قراردارد. سوال اینست که آیا امریکا، روسیه، و چین حاضر اند روی اجندای صلح آفغانستان به توافق برسند و حمایت خود ازین پروسه را تا آخر ادامه دهند؟

هر چه باشد روند مذاکرات صلح آفغانستان در سطح بین المللی یک پروسه برد ـ برد برای امریکا، روسیه، و چین خواهد بود و در سطح ملی هم یک نتیجه برد ـ برد برای همه بازیگران ؛ و در قدم آول برای اشرف غنی، طالبان، خلیلی، عبدالله، جنرال دوستم، و امیر اسماعیل خان خواهد داشت. همه بازیگران دیگر هیچ چاره ای جز ادغام در افراد و گروه های بالا ندارند. در هر صورت؛ دوران و بازی های تنظیمی، قومی ، و سمتی در حال بر چیده شدن است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جولای ۲۰۱۸
محمد داود تحلیگر مستقل سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا

Advertisements

جنگ تجاری دونالد ترامپ با جهان ; افول یا صعود امریکا؟

جنگ تجاری دونالد ترامپ با جهان ; افول یا صعود امریکا؟

در حیات بشری این یک امر معمول است که امپراطوری ها از (روم و ماقبل روم گرفته تا شرق دور) ظهور، رشد ، و سقوط کرده اند که امریکا بعنوان قدرت بی رقیب از ۱۹۴۵ و بخصوص بعد از ۱۹۹۲ ازین قاعده (ظهور، رشد، و سقوط) در جهان مستثنا نخواهد بود . چنانچه بعد از ۲۰۱۰ با ظهور قدرت های جدید اقتصادی و نظامی (روسیه، چین، هند) قدرت بی رقیب و بی نظیر امریکا رو به افول گذاشت. آما کار گزاران لیبرال کاپیتالیزم در امریکا بزودی دست بکار شدند تا در خوشبینانه ترین ارزو جلو افول قدرت امریکا و در بد بینانه ترین آرزو از سرعت افول امریکا جلوگیری کنند تا مثل قدرت استعمار مضمحل و همچون قدرت کمونیزم یک شبه فرو نریزد. چون در حال حاضر کاندید مناسب در سطح جهان که بتواند بعوض امریکا ، سیستم لیبرال کاپیتالیزم بعنوان سیستم بی بدیل امور جهان را مدیریت کند، هنوز یا حضور ندارد و یا هم به توانائی های لازم نرسیده است.

بهر صورت؛ برای جلو گیری از افول قدرت ایالات متحده امریکا؛ در اثر تلاش های سیستم سیاسی ، نخبگان سیاسی، و روشنفکر امریکائی زمینه ورود دونالد ترامپ ، یک تاجر پیشه، محافظه کار، و ملی گرا، به کاخ سفید میسر شد. دونالد ترامپ بعد از پیروزی در انتخابات ۲۰۱۶ با ورود به کاخ سفید، شعار “اول امریکا” را در دستور کار خود خود قرار داد که در آن زمان تحلیل گران و کارشناسان مختلف این شعار را تعبیر و تفسیر های گوناگون کردند.

بعضی از کارشناسان معتقد بودند که شعار” آول امریکا ” به روسیه و چین هم دستاویزی میشود تا شعار “اول چین و یا اول روسیه “، رشد و توسعه اقتصاد جهانی ، نظم و امنیت جهانی با چالش های جدی روبرو شود. بعضی معتقد بودند که شعار “اول امریکا” یک شعار هژمونیستی است. عده معتقد بودند که این سیاست باعث سرعت افول قدرت امریکا میشود. ولی تصامیم روز های آخیر دونالد ترامپ در سطح جهانی (با اروپا، با همسایه ها، و با آسیا) تعبیر و تفسیر “اول امریکا” را روشن تر میسازد.

دونالد ترامپ در ظرف دو سال حکومت با شعار “اول امریکا ” و تشدید سیاست های “انزواگرایانه” مخصوص ایالات متحده امریکا؛ تلاش کرده است تا از اقتصاد رو به نزول امریکا جلوگیری و کشورش را در سکوی اقتدار همیشه گی اقتصادی اش نگهدارد. برای این هدف، ترامپ با استفاده از یک “مدل ۵ بعدی ” همراه با “مفروضات خاص برای پیش بینی ها” با همکاری کارشناسان اقتصادی نزدیک به کاخ سفید ، با یک اجندای کاری در جهت ذیل عمل کرده است :

اول، ایالات متحده تلاش کرده تا در صورت امکان مازاد خالص را در روابط تجاری خود بوجود آورده و آنرا حفظ کند.

دوم، تلاش کرده است تا اتحادها و همکاری های امنیتی آمریکا در جهان را در حد امکان با حداقل هزینه همراه کند.

سوم، ایالات متحده امریکا استفاده از تضمین های امنیتی که متحدانش را به عنوان اهرم در دستیابی به مزایای تجاری ارائه می دهد، کاهش داده است. بعباره ساده تر امریکا “خر سواری مفت” را در سایه تضمینات امنیتی از کیسه خویش را برای متحدان اش در جهت مزایای تجاری کاهش میدهد.

چهارم، ایالات متحده تلاش کرده تا در صورت امکان با طرفین بین المللی خود به صورت دو جانبه مشارکت کند، نه از طریق تدابیر و تعهدات چند جانبه. درین مورد میتوان از بیرون شدن امریکا از قرار داد های چند جانبه (قرار داد برجام، قرار داد نافتا، قرار داد پاریس، قرارداد تجاری و سرمایه گذاری ترانس آتلانتیک، تهدید جی ۷، توبیخ سازمان ملل متحد ) را نام گرفت؛ که در عوض هر کدام ازین قرار داد و نشست های جمعی و چند جانبه امریکا بر گفتگو ها و قرار داد های دوجانبه تاکید کرده است.

پنجم، جنگ اعمال تعرفه های گمرکی بر کالای چینائی که بازار های مصرفی امریکا سخت به این کالا های ارزان قیمت در شرایط دشوار اقتصادی کنونی احتیاج دارد. در اوایل سال جاری، کنگره امریکا لایحه ای را برای توقف فعالیت دولت در دو شرکت مخابراتی چینی (حواوهی و زی تی ای ) معرفی کرد. به همین ترتیب با اعمال تعرفه های سنگین گمرکی بر همسایه شمالی خود کانادا ، و همپیمانان اروپائی خود که خشم همه (مخالفین خود، رقبای خود، متحدین خود، و ناظران ) را در سطح جهانی بر انگیخته است.

همچنین تصمیم ترامپ برای انتخاب یک جنگ استثنائی علیه تجارت با نزدیکترین متحدان اروپائی آمریکا واقعا میتواند تأثیری بر همبستگی اروپا داشته باشد. سیاست تجاری ترامپ در زمان بدی برای اتحادیه اروپا اتخاذ شده است. دولت جدید ایتالیا با قوانین مالی و سیاست های مهاجرین اتحادیه اروپا مخالف است. اسپانیا در حال گذار از یک دولت اقلیت به دولت اقلیت دیگری است. نتائج انتخابات جرمنی ، فرانسه ، و ریفراندم خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا ؛ تهدید های برای بقای این اتحادیه ، بیشتر از آنچه یونان در تاریک ترین ساعت های بحران بدهی اروپا اظهار کرد، میباشد.

بهرصورت؛ حالا می بینیم که اجرای این سیاست “مودل ۵ بعدی” ایالات متحده امریکا و واکنش های جهان در برابر آن چه تعبیر و تفسیری را میتواند در قبال داشته باشد. همانطوریکه در ابتدائی این تحلیل تذکر رفت، هدف اساسی ایالات متحده برهبری دونالد ترامپ اینست تا از اقتصاد رو به نزول امریکا جلوگیری و کشورش را در سکوی اقتدار همیشه گی اقتصادی اش نگهدارد. برای رسیدن به این هدف دونالد ترامپ، در سایه سیاست سنتی امریکا (انزوا گرائی، استثنا گرائی، و مداخله گرائی) مبتنی بر “مفروضات خاص برای پیش بینی ها” این چنین عمل میکند :

آول، امریکا هر قرار داد چند جانبه را که به منفعت خود نیبند بطور استثنائی آنرا لغو و از قرارداد بیرون میشود. و با تاکید بر گفتگوی های دو جانبه و عقد قرار داد ها بطور دلخواه منفعت خود را به حد اعظمی اش ازیاد می بخشد در حالیکه با قرار داد های چند جانبه امریکا با انعطاف پذیری بیشتری (و منفعت کمتری) باید کنار می آمد.

دوم، با اعمال تعرفه های سنگین گمرگی با استفاده از سیاست انزوا گرائی، امریکا با در کنترول داشتن موسسات مالی جهانی (تجارت جهانی، صندوق بین المللی پول، و بانک جهانی ) براحتی میتواند روابط و رونق تجاری کشور های جهان را با اخلال جدی روبرو کند. بدین وسیله هر کشور مجبور میشود در سایه “ارباب نباشد ، قشلاق ویران میشود” با امریکا وارد گفتگو های دو جانبه و امتیاز دهی به امریکا شود.

سوم، در پهلوی شعار تامین نظم و امنیت جهانی یکی دیگر از شعار های سازمان ملل متحد دهه ۲۰۱۰ (رشد و توسعه اقتصادی جهان) میباشد که با انزوا گرائی ایالات متحده امریکا با اختلال روبرو میشود، و این امر باعث میشود تا کشور های جهان همچون هویت های واحد از قدرت چانه زنی کمتری در مقابل منافع امریکا برخور دار باشند تا چانه زنی بطور دسته جمعی. احتمالآ اکثر کشور های محتاج حتی سازمان ملل متحد را دور زده مستقیمآ با امریکا وارد گفتگو شوند.

بهرصورت؛ آنچه از دل روند (افول یا احیای قدرت امریکا، اتخاذ سیاست “اول امریکا” ، محاسبه سود و زیان مبنی بر مفروضات خاص برای پیش بینی ها، و عملکرد دونالد ترامپ) درین روز ها میتوان بیرون آورد اینست که الگوی سیاسی جدید ایالات متحده بر خلاف سیاست جهانشمولی پنج دهه گذشته اش اینک بیشتر “اول امریکا” از طریق (قرار داد های دوجانبه ، بجای قرار داد های دسته جمعی)، خسارت بیشتر متوجه اقتصاد کشور های رو به توسعه و توسعه یافته خواهد بود؛ چون امریکا به مراتب قوی تر از همه است و قوی تر از آن است که صدمه ببیند. بطور خلاصه و بعباره ساده تر، در بد بینانه ترین پیش بینی ها ، جهان با یک بحران جدی روبرو است که برنده و بازنده این بحران را فقط زمان معرفی خواهد کرد. ولی باز هم در دنیای کاملآ با هم پیوسته و محتاج همدیگر  , بنا بر حکم قاعده بازی, و تشدید تصامیم انزواگرایانه,  امریکا در ( قرار داد های دو جانبه با کشور های جهان) به مراتب دست بالا تری خواهد داشت و سیاست “اول امریکا” بقای آن کشور را بر سکوی قدرت جهانی احتمالآ تضمین خواهد کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جون ۲۰۱۸
محمد داود تحلیگر مستقل سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا

وقوع تحولات شگرف در آسیا در سایه ملی گرائی

وقوع تحولات شگرف در آسیا در سایه ملی گرائی!

قاره آسیا با بیشر از نیمی از جمعیت جهان، پررونق ترین اقتصاد جهان ، که در حال حاضر هژمونی غربی را به چالش کشیده است ؛ در ۲۷ اپریل ۲۰۱۸ شاهد دو رویداد تاریخی در تاریخ نیم قرن اخیراین قاره بود.

اول، اجلاس تاریخی میان شبهه قاره کره برای سومین بار، بعد تقسیم کره بدو کشور(شمالی و جنوبی در۱۹۵۲ )، بشکل نمادین در مرز دوکشور آغاز و احتمالآ به مذاکرات سه جانبه (دو کره و ایالات متحده امریکا) بیانجامد که در ذات خود برای رفع تنش ها در آسیای پر رونق بسیار با اهمیت است.

دوم،جلسه مهم که در همان روز بین دو همسایه دیگر در آسیا آغاز شد . دیدار میان نارندرا مودی نخست وزیر هند و رییس جمهور چین شی جی پینگ، در ووهان، چین، به عنوان یک نشست غیر رسمی ؛ نشان دهنده اولویت های داخلی هر دو کشور در کوتاه مدت و همچنین الویت های استراتژیک در دراز مدت در راستای اهمیت اقتصادی در آسیا و اقیانوس آرام میباشد . دراین مذاکرات برای مقابله با طیف وسیعی از مسائل دوجانبه، از اختلافات مرزی تا تجارت، رئیس جمهور چین شی جی پنگ و نارندرا مودی نخست وزیر هند، وعده یک گفت و گو “قلب با قلب” را قول داده اند.

هر چه باشد پیامد های این نشست (میان چهار رقیب دیرینه) سطح امید ها برای یک اسیای کم تنش در منازعات مسلحانه را بالا میبرد و رونق اقتصادی را در میسر عملی آن قرار میدهد. بهرصورت؛ بجا خواهد بود تا اول، عوامل برجسته درین تحولات شگرف را بر شمرده و بعد آن نکات را در بکار گیری معضل آفغانستان پیوند دهیم :

آول، کره شمالی هر گز بدون ابتکارات عملی رئیس جمهور کره جنوبی به میز مذاکره حاضر نمی شد. پس عمل گرائی در سیاست مقدم تر و موثر تر از تئوری سیاست است. و همچنان “ناسیونالیزم تباری” در جوامع هم نژاد مثل کره، جاپان، و چین ; عشقی است که باعث ثبات سیاسی در کشور های شان شده است ؛ چنانکه این ناسیونالیزم تباری باعث اتحاد دو جرمنی، دو ویتنام، و دو یمن در ادوار مختلف شد؛ و زمینه های فروکش کردن جنگ چند صد ساله را در ایرلند و ایرلند شمالی میسر کرد.

دوم، باور ها و عقاید “ناسیونالیسم مدنی” (عشق به منافع وطن) ،نریندرا مودی و شی جی پینگ، آگر نبود ؛ این دو کشور با همه اختلافات مرزی ، و رقابت های منطقه ای و جهانی که دارند؛ به مشکل حاضر میشدند تا از گفتگو های “قلب با قلب” سخن بگویند. پس به اطراف دنیا از هر زاویه ای که نظر اندازیم ؛ جهان بطرف ناسیونالیزم مدنی در حرکت است. بهرصورت؛ اینجا لازم است تا بعد از یک تعریف کوتاه از ناسیونالیزم مدنی بحث را دنبال کنیم:

ناسیونالیسم مدنی عبارت از مشارکت سیاسی فعال شهروندان کشور است، و نشان دهنده درجه اراده مردم در امور میهنی می باشد. این ناسیونالیزم در آثر ژان ژاک روسو و به ویژه نظریه های قرارداد اجتماعی در کتابش در ۱۷۶۲ بصورت علمی ظاهر می شود. آما امروز ؛ ناسیونالیسم مدنی به عنوان یک نوع ملی گرایی، با ملی گرایی قومی ، ملی گرائی جغرافیائی ، ملی گرائی تاریخی، ملی گرائی خاستگاهی، ملی گرائی مذهبی، و ملی گرائی محلی متفاوت میباشد . ملی گرائی مدنی برعضویت شهروندان در امور سیاسی، اجتماعی، واقتصادی بطور مدنی و داوطلبانه تاکید میکند و بسیج عمومی توده را مردود میداند . ایده های “ملی مدنی” بر توسعه دموکراسی ، حقوق، و آزادی فرد تاکید میکند. نمونه های ناسیونالیزم مدنی در کشورهای مانند هند، فرانسه و در حال حاضر در ایالات متحده امریکا، روسیه، و سرتاسر اروپای غربی در حال تاثیر گذاری است.

پس با درک این وضیعت ( رونق اقتصادی اسیا و رونق ناسیونالیزم مدنی در جهان) برای روشنفکر و نخبگان آفغانستان ، از هر وقت دیگر در سایه دو پروژه بزرگ آقتصادی و جهانی (تاپی و یک راه یک کمربند) ضرور است تا فراتر از یک جامعه خیالی ( لیبرال غربی، تبار محور، و زبان محور ) بیاندیشند . روشنفکر و نخبگان مسؤلیت ملی و آخلاقی دارند تا در تحقق بخشیدن ظرفیت های خود در راه وحدت و یکپاچه گی قدم بگزارند؛ در غیر ان تسلمی در برابر قدرت های منطقه ای در انتظار ما است. این هم دیگر قابل قبول نیست که به فرمول استعماری قدیمی “تفرقه بیانداز و حکومت کن” که هنوز هم در این روزها در کشور ما به کارگرفته میشود قربانی شد. به طور خلاصه، اصل ناسیونالیسم مدنی تاکید بر ان دارد که در این برحه از تاریخ جهان که دور مهمی را در پیش دارد فقط از طریق اتحاد میتوان جایگاه خاص خود را در منطقه تثبیت کرد

بهر صورت ؛ با یک عقیده ساده امآ اساسی (اعتقاد بر حق تعین سرنوشت افغانها توسط خود شان) نه در حاشیه والهام گرفته از عزم بیرونی ها، بلکه در حیطه و محراق تجارب تاریخی خود شان، و تنها با اتخاذ روش احساس افغانی میتوان بر موانع متعددی که در حال حاضر بان روبرو هستیم غلبه کرد. این وظیفه تنها با مساعی مشترک و انتقادات سازنده افغان های داخل و خارج از میهن میتواند بر اورده شود . این پیروزی برای کشوری مثل آفغانستان که تاریخ مشترک، فرهنگ مشترک، سنن مشترک، علایم مشترک، آموزش و پرورش مشترک، آداب و رسوم مشترک، کتاب مقدس مشترک، مراسم و ضرب المثل های مشترک دارد کار مشکلی نیست. و فقط اصل “افغان محوری” تعهدی خواهد بود قابل انعطاف در برابر آژانس و مالکیت آینده ما افغانستان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می ۲۰۱۸
محمد داود تحلیگر آزاد سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا

سردرگمی جامعه مدنی (خانواده رسانه ها) در آفغانستان

سردرگمی جامعه مدنی خانواده رسانه ها در آفغانستان!

انکه نیاموخت از گذشت روز گار
نیاموزد ز هیچ اموزگار

به مصداق این توصیه حکیمانه، ادمی باید از هر حادثه درس های تلخ و یا شرین بیاموزد ؛ ولی با تاسف بنظر میرسد که در آفغانستان دولت کابل، شرکا، منتقدان، رسانه ها، جامعه باصطلاح مدنی در ۱۷ سال گذشته ثابت کردند که کمتر استعداد به یاد گیری دارند ؛ چون صرف با تمجید و تقبیح و یا با بر چسب ملامت و سلامت از کنار هر حادثه (تلخ و یا شرین) براحتی و ساده گی ، عبور کرده اند. بطور مثال ؛ حادثه تلخ حمله انتحاری به جان خبرنگاران در کابل بروز دوشنبه ۳۰ اپریل ۲۰۱۸ را به حلاجی و بررسی میگیرم.

معمولآ در هر حادثه انتحاری و یا بمب گزاری در ساحه نفوذ دولت ؛ اول سر و کله نیروی های امنیتی پیدا میشود، بعد فیسبوکی های حاضر در محل به تصویر برداری میپردازند، بعد امبولانس ها از راه میرسند، بدنبال آن خبرنگاران نفس سوخته سر میرسند، بعد نیروی های اطفائیه، و سرانجام موظفین شاروالی برای پاک کاری ساحه حادثه حضور میابند . کلآ همه در یک روز با شعار عاطفی در رسانه های عمومی و رسانه های جمعی مصروف همدردی و تا حادثه بعدی بدون درسی در انتظار اند.

بهرصورت؛ چون هدف ما خانواده رسانه ها است که تا حال در چند مورد ، خلاف اصول و قوانین جنگ، مورد حمله قرار گرفته اند، بنآ در پهلوی همدردی اصولی با رسانه ها، خود شان را درینجا مورد نقد قرار میدهیم. برای نقد دقیق از عملکرد رسانه ها از معیار ها برای اجرای رسالت رسانه ها آغاز میکنیم:

اول، یکی از اساسی ترین معیار های رسانه ائی بعنوان یک نهاد مدنی؛ رعایت “اصل بیطرفی” در پالیسی رسانه ها است . این معیار وقتی قابل سنجش است که “اصل بیطرفی” از گفتار به عمل تبدیل میشود و در پالیسی رسانه ها بطور علمی، تخصصی، و آگاهانه “طرفین منازعه” را مشخص، تعریف ، ونحوه ارتباط مسلکی با آنها منعکس می یابد. تا “طرفین” مشخص ، تعریف، و قبول نشود، پس مفهوم “بیطرفی” معنی پیدا نمی کند. پس “بیطرفی” با معین کردن و در میان “طرف ها” معیار و قابل حرمت است. با تاسف که رسانه های آفغانستان با رفتار جانبدارانه از غرب و نظام کابل، رفتار تعصبی، و برخورد کلیشه ای با طرفین نتوانسته اند که اصل بیطرفی را رعایت کنند.

دوم ، یکی دیگر از اساسی ترین معیار های رسانه ائی بعنوان یک نهاد مدنی “استقلالیت رسانه ها” است که از نظر مالی و فکری کاملآ باید مستقل باشند. این بر هیچ کس پوشیده نیست که صنعت رسانه ها در آفغانستان هنوز آنقدر به کمال رشد نرسیده تا از نظر مالی خود کفا باشند. و وابستگی مالی رسانه ها به دیوان سالار غرب قابل درک است؛ ولی این وابستگی مالی نباید استقلالیت رسانه ها را صدمه زده و رسانه ها را به تربیون دولت و نظام که یک طرف منازعه هستند، تبیل کند. با تاسف که استقلالیت رسانه تا جای صدمه دیده که حتی خبرنگاران ، برنامه ریزان ، و حتی صاحبان رسانه ها بعنوان فرد متمدن مسؤلیت های آخلاقی شان صدمه دیده است.

سوم، یکی دیگر از اساسی ترین معیار های رسانه ائی بعنوان یک نهاد مدنی “عدم جانبداری” است که همگانی کردن، خدمت رسانی، و پوشش امور کشوری در همه عرصه ها ، در سراسر کشور، و گزارش از نا رضایتی های سیاسی، اقتصادی ، و اجتماعی همه گروه ها به اندازه نیاز گروه ها را با مستعمین و مخاطبین در کشور شریک سازند؛ تا مردم بتوانند تصامیم آگانه و مسؤلانه در سرنوشت منازعه در کشور شان بگیرند. ولی با تاسف که رسانه ها با پوشش یکجانبه بطور تمجیدی از خواست ها، مواضع ، و برنامه نظام حاکم و حامیان خارجی نظام، و با استفاده از مفاهیم غیر معمول، بی ربط، و بر چسب های حقارت امیز بر طرف دیگر منازعه ؛ خود را بیشتر مورد خصومت و رویاروئی با جوانب درگیر قرار میدهند.

بهرصورت ؛ با زیر پا گذاشتن سه اصل و معیار اساسی رسالت رسانه ائی توسط خود رسانه ها و با زیر پا گذاشتن قواعد جنگ توسط طرفین درگیر هر روز بر ابعاد فاجعه در منازعه آفغانستان افزوده میشود. برای تخفیف الام و مصائیب جنگ در کشور ضرور است تا؛ در میان روشنفکران، تحلیل گران، و جامعه مدنی که رسانه ها بخشی از پیکر آن اند، ارزش ها و مفاهم (بیطرفی، استقلالیت، وعدم جانبداری) در کشور به اصول و تعهد آخلاقی برای فرد و نهاد ها مبدل شود. و همچنان همه همدیگر را باید کمک کنیم تا یک گفتمان عمومی در مورد منازعه و راه حل آن در بین اقشار مختلف جامعه بوجود آید. با اقتباس و کاپی شعار های ایده آلی، عاطفی، و طنین انداز در خیابان های غرب، “کابل با تو ام” قندهار با تو ام” و پخش تصاویر خونین و دهشتناک از قربانیان حوادث ، نه تنها از مصائیب جلوگیری نمی کند؛ بلکه بیشتر تاثیراث منفی بر روان جامعه که همه متعلق بآن هستیم میگزارد.

همه مسؤلیت داریم تا از روند تلخ جاری در کشور و بخصوص از هر رویداد باید بیاموزیم. بطور مثال؛ در مجموع حضور خبرنگاران در صحنه هر حادثه سه هدف (گزارش از تلفات جانی ، گزارش خسارات مالی، و آگاهی دهی از احتمال حضور خطر) را در قبال دارد. و خبرنگاران براحتی میتوانند که اطلاعات فوق را از نیرو های امنیتی و مراکز صحی بدست آورند. سوال اینجا است که رسانه ها غیر از تلفات جانی آنهم ضد و نقیض و تصاویر دهشتناک از مصدومین حادثه ، چه چیز مهمی را از صحنه حادثه تا حال گزارش کرده اند که آنقدر با اهمیت بوده که جان خود را برایش از دست داده اند؟ آگر آزادی بیان را بهانه کنیم؛ در گزارش از یک حادثه انتحاری چه “بیانی” وجود دارد که ضرورت به تمثیل آزادی دارد؟ آگر آزادی عقیده را دلیل بیاوریم ؛ گزارش از تکه پاره های بدن آدم ها چه عقیده ای را میتوان گزارش کرد؟ پس جواب این سوال در رسالت رسانه ها، آخلاق رسانه ها، و مسلک رسانه(آزادی بیان و عقیده ) نهفته نیست، بلکه در منفعت مادی گرداننده گان رسانه ها، سیاست نظام، و حامیان اش نهفته است که با مصروف کردن اذهان عامه بر محور (نا امیدی ها، بی امنیتی ها، دهشت ها، تنش ها) بر حساب های بانکی خود می افزایند.

پس هر چیز را برای وظیفه باید داد؛ ولی نه جان خود را!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۰۱۸ می
محمد داود تحلیگر آزاد سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا

نابکاری رژیم و ضعف مدیریت در کشور بیداد میکند

نابکاری رژیم و ضعف مدیریت در کشور بیداد میکند!

نابکاری نظام و ضعف مدیریت ریشه در دوران جهاد، ورود تنظیم به کابل در ۱۹۹۲، و ۲۰۰۱ دارد. آما شرکا، حامیان حکومت ، و منتقدان حکومت بطور غیر منصفانه، بی محاسبه ، و با خوش باوری مدعی اند که مخالف رژیم نیستند ؛ ولی با حکومت اختلاف نظر دارند. اینها مدعی اند که حکومت “سیاست داخلی و خارجی تعریف شده از سود و زیان” کشور ندارد. به همین سبب حکومت دچار بحران شده است. این اشخاص یا طفره میروند علیه باور های خود صحبت میکنند و یا هم با سیاست برخورد عاطفی دارند؛ پس هر دو دسته در راه خطا رفته اند. چون سیاست داخلی و خارجی هر دو روشن، تعریف شده ، و حمایت شده است. سیاست داخلی حکومت کابل ، مغایر اصول دینی، مغایر دموکراسی، و مغایر مریتکراسی، بر اساس فرهنگ سیاسی تنظیم ها “سهمیه بندی بین تنظیم ها” و سیاست خارجی هم برخلاف عرف و سنن گذشته “وابستگی به امریکا” توسط همه بازیگران نظام تائید شده است. و اینکه سیاست داخلی و خارجی “کارائی و چلند” ندارد و بازیگران در اجرآت خود ناتوان اند ، مشکل “تعریف” سیاست داخلی و خارجی نیست . برای وضاحت بیشتر درینجا می پردازیم به توضیح تاریخچه نا بکاری نظام و ضعف مدیریت .

در ۱۹۹۲ که رژیم تک حزبی (حزب وطن) سقوط کرد، مجاهدین بر اساس توافقات (اسلام آباد، پشاور، جبل السراج) نتوانستند حکومت تشکیل دهند. این ناتوانی مجاهدین سه عامل اساسی داشت :

اول، تنظیم های جهادی (هفت گانه و هشت گانه) در دوران جنگ علیه شوروی تمام امکانات باد آورده، از کشور های غربی و اسلامی، را صرف مسایل جنگی کردند، در قسمت تربیه پرسونل سیاسی و بیروکراسی (برای اداره امور) اهمیتی قایل نشدند، که شاید هم کشور های حامی جنگ علیه شوروی، برنامه های دراز مدت مداخله در امور افغانستان را در محاسبه خود داشتند و نمی خواستند که مجاهدین نیرو های مجرب سیاسی داشته باشند. از همین رو ، تنظیم ها در ۱۹۹۲ که وارد کابل شدند؛ انها بخصوص تنظیم جمیعت اسلامی که بیشترین تحصیل کرده ها را باخود داشت تعداد شان در کل افغانستان به ۱۴۰۰ نفر میرسید. این رقم تحصیلکرده تنظیم ها در مقایسه با دولت نجیب الله که در حدود ۸۰٫۰۰۰ بیروکرت در دولت داشت، برای حکومت سازی مجاهدین کافی نبود. و تنظیم ها بجای بیروکرات های تحصیلکرده به نصب اعضا، حامیان ، و هواداران غیر مجرب خود در مقام های بیروکراتیک پروسه حکومت سازی را ناممکن ساختند.

دوم ، ناتوانی مجاهدین در تشکیل حکومت داری هم بر میگردد به دوران جهاد که ،بدلایل مختلف داخلی و خارجی، تنظیم های جهادی بر محور قومی و مذهبی شکل گرفته بودند. مسائل قومی و مذهبی بعد از خروج نظامیان شوروی در ۱۹۸۸ از افغانستان در جبهات مجاهدین در حالیکه با دولت در جنگ بودند؛ بالا گرفت . تنظیم ها در عین زمان که با دولت وقت درگیر بودند ، علیه همدیگر هم دست به اقدامات خصمانه(جنگ، سبوتاژ، افشاگری،بدام اندازی همدیگر) و با دولت نزدیگی و همکاری میکردند. با تاسف که از ۱۹۸۸ ببعد وضع اختلافات قومی در صف دولت نجیب الله هم روز بروز اشفته تر میشد. و بد بختانه این اختلآفات در صفوف تنظیم ها و دولت وقتی در ۱۹۹۲ در کابل با هم ملاقی و یکجا شدند، زمینه حکومت سازی را برای تنظیم ها بیشتر ناممکن ساخت. بجای حکومت سازی تنظیم ها بیشتر باعث انارشی تمام عیار در کشور شدند.

سوم، ناتوانی تنظیم ها در تشکیل حکومت بر میگردد به قرار داد های اجتماعی مردم؛ بخصوص”رابطه بین مردم و حکومت” . یعنی که آفغانستان در طول تاریخ خود سابقه نداشته که کشور توسط “حکومت دینی” اداره شود. مردم مسلمان کشور تجربه حکومت دینی را نداشتند، به همین دلیل رابطه خود با حکومت تنظیم ها را روشن نیافته و از حمایت حکومت تنظیم بطور یک شبه در ۱۹۹۲ خود داری کردند. به گفته یک کارشناس آفغان “ورود تنظیم ها به کابل، با ادعای حکومت دینی ، در ۱۹۹۲ مثل آن بود که کسی با پا برهنه در جنگل قدم بزند” به این معنی که تنظیم به هیچ عنوان آماده گی حکومت داری و مردم داری را نداشتند.

بهر صورت ؛ این سه عامل باعث شد که تنظیم ها نتوانند بجای حکومت داکتر نجیب الله ، حکومت تنظیمی خود را جایگزین کنند. در ۱۹۹۲ وقتی وارد کابل شدند ؛ ارتش کشور را تقریبآ منحل و “خلع امنیتی” ایجاد کردند . در سایه این خلع امنیتی؛ بی اعتمادی ها، سؤه ظن ها، و بی باوری ها رشد و انکشاف کرد تا جائیکه تنظیم ها را در برابر هم قرار داده و منجر به “جنگ همه علیه همه ” در کشور شد که در نتیجه ۷۰ هزار شهرنشینان کابل کشته، کشورویران، بی نظمی عام، و انارشی بر همه کشور مسلط شد. برای اعاده نظم، امنیت، و خلع سلاح عمومی در کشور جنبش طالبان ظهور و دست بکار شد و در ظرف کمتر از ۲ سال بیشتر از ۹۰٪ کشور خلع سلاح، نظم ، و امنیت در کشور تامین گردید.

هنوز گفتگو های صلح بین طالبان و آحمد شاه مسعود به نتیجه نرسیده بود که آحمد شاه مسعود بطور مرموزی کشته شد و برای انتقام از حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ امریکا حکومت طالبان را از هوا هدف قرار داد و سرنگون کرد؛ و در زمین ، تنظیم های فراری و مفقود شده را از گوشه ، کنار ،غار کوه ها ، و کشور های خارج پیدا و با بکس های پر ازملیون ها دالر راهی کنفرانس بن کرد که در آنجا سازمان ناکام ملل متحد طرح ناکام دیگری بنام “رد پای خفیف” به برگشت تنظیم ها مشروعیت بین المللی بخشید.

بعد از بن ۲۰۰۱ ، در سایه یک ” اجندای لیبرال دموکراسی غربی” تنظیم ها به پیش و امریکا، غرب، و ملل متحد بدنبال تنظیم ها با شعار”دولت سازی”؛ غرب و متحدانش با شعار”جنگ علیه تروریزم” به آفغانستان هجوم آوردند. اینک بعد از ۱۷ رویداد ها نشان میدهد که نه “جنگ علیه تروریزم” چندان موفقیت در پی داشته و نه هم “پروسه دولت سازی”. پس با اطمینان متوان ادعا کرد که مشکل در تعریف “سیاست داخلی و خارجی تعریف شده از سود و زیان کشور” نبوده؛ بلکه مشکل در نوع نظام (لیبرال دموکراسی غربی) و ضعف در ( بی استعدادی و ناتوانی بازیگران) در تیاتر لیبرال دموکراسی بوده است . سیاست داخلی از ۱۹۹۲ و بخصوص از ۲۰۰۱ مغایر اصول دموکراسی، مغایر اصول خدائی، مغایر اصول مریتکراسی بر مبنای “سهمیه بندی حاکمیت دولتی بین تنظیم ها” بوده که مردم آفغانستان هیچگاه این نوع حکومت داری و سیاست داخلی را نمی پذیرند. به همین ترتیب از حکومت ۲۰۰۱ تا امروز سیاست خارجی روشن، تعریف شده، قبول شده توسط تنظیم ها مبتنی بر حفظ منافع امریکا و غرب در منطقه بوده که کار آئی نداشته. با این تعبیر و تفسیر معلوم می شود که مشکل در “تعریف” سیاست داخلی و خارجی نیست ؛ بلکه مشکل در “کار آئی ” سیاست داخلی است که مردم با سهمیه بندی حکومت را حمایت نمی کنند و کشور های منطقه و همسایه با سیاست خارجی مبنی بر وابسته گی تمام عیار آفغانستان به امریکا ناراض و مشکل زائی میکنند..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲۰۱۸ می
محمد داود تحلیگر آزاد سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا

خلیلزاد و اسپنتا؛ دو روی یک سکه

خلیلزاد و اسپنتا؛ دو روی یک سکه

دو ایدیالست، دو افسانه پرداز، دو توریست (سیاح) غربی در افغانستان:

” اسپنتا فکر میکند که حتا اگر سیاست بیطرفی در حال حاضر عملی نباشد، باید به آن فکر کرد….. شعارش این است: به ناممکن ها بیندیش. چون او باور دارد که گزینه های موجود افغانستان را از منجلات منازعات و رقابتهای بیرونی رها نساخته و ترس این وجود دارد که با تشدید اختلافات میان امریکا و روسیه، این کشور به یک سوریه دیگر در آسیای مرکزی بدل شود”

اول ، از اسپنتای افسانه پرداز باید پرسید که بر اساس تئوری کدام مکتب سیاسی میتوان در یک اجتماع بالای “ناممکن ها ” اندیشه کرد؟ دوم، آیا افغانستان در حال حاضر توانائی آنرا دارد که حتی با سیاست بیطرفی خود مانع امریکا و روسیه شود که آفغانستان را به سوریه تبدیل نکنند؟ سوم، با این افکار بی رمق خود آقای اسپنتا در زمان تصدی وزارت خارجه چند بار به روسیه و چین سفر کرد و از خطری که آفغانستان با آن روبرو بود، با این دو قدرت و عضو شورای امنیت ملل متحد صحبت کرد؟ چهارم، کسی که استعداد استفاده از ممکنات را ندارد، چه گونه میتواند دیگران را تشویق به اندیشیدن به “نا ممکنات” کند؟

پس کارنامه آقای اسپنتا، تشخیص شان از وضیعت ، ونسخه های تجویزی شان در باره منازعه آفغانستان میرساند که ایشان دانش اکادمیک ، تجربه تخصصی، اگاهی کارشناسانه در مکانیزم مدیریت حل منازعات مسلحانه ندارند. و هر از گاهی همچون یک فرد پریشان، سرگردان، دلهره، و بگونه نا موزن وارد بحث منازعه آفغانستان میشود.

به همین ترتیب آقای خلیلزاد ” ضمن اینکه با نگرانیهای آقای اسپنتا از تشدید رقابتها و تأثیرات منفی آن روی اوضاع افغانستان موافق است، ولی در عین حال گمان میبرد که بحث بیطرفی در سطح نظری قابل توجیه است، ولی به لحاظ عملی کاربردی ندارد؛ چون افغانستان برای بازسازی خود به حمایتهای بین المللی نیاز دارد. از همین خاطر بهترین سیاست در حال حاضر گسترش این روابط است و نه انزواگزینی”

آقای خلیلزاد توریست هم مثل آقای اسپنتا افسانه پردازی میکند. آول از آقای خلیلزاد باید پرسید که کدام مکتب سیاسی تا حال “بیطرفی مثبت و فعال” را در سیاست جهانی و روابط بین الملل با “انزوا گرائی ” تعریف و تفسیر مشابهه کرده است؟ دوم، آیا امریکای بگل مانده در آفغانستان ، میتواند با افغانستان روابط “استراتژیک ” و بر روی چه اصل میتواند داشته باشد؟ سوم، آیا افغانستان در عمق مطالعات استراتژیک امریکا قرار دارد؟ چهارم، آیا افغانستان با شکل ، نحوه، و استعداد بازیگران داخلی حاکم در کابل توانائی حفظ منافع امریکا در منطقه را دارد؟ پنجم، آیا امریکا آن توانائی های اقتصادی را دارد که سالانه بلیون ها دالر برای مدت نا معلومی در آفغانستان هزینه کند؟ ششم، آگر امریکا یگانه قدرت و بازیگر رو به موفقیت در منطقه میبود، آیا پاکستان از امریکا با این سرعت فاصله میگرفت. پس معلوم میشود که ادعا های خلیلزاد در مورد آفغانستان آنقدر هم بر محاسبه سود و زیان آفغانستان استوار نمیباشد.

بهرصورت؛ هر دو این فرد با افغانستان از روی تخیل، افسانه ، و رویا های غیر واقیعبینانه مینگرند. آفغانستان در طی قرون گذشته سیاست داخلی و خارجی سنتی داشته و دارد. “رابطه ” مردم با دولت در آفغانستان به شکل مدرن امروزی بر اساس داد و ستد ارزش های مادی و معنوی بین ملت و حکومت “هنوز تعریف شده” نیست . از سال بدین سو آفغانستان حکومت مقتدرمرکزی، نهاد های مدرن ، احزاب سیاسی ملی نداشته و تا هنوز هم ندارد . بر اساس همین عدم “تعریف رابطه حکومت و مرم” همیشه دولت ها سیاست خارجی مدونی نداشته اند ؛گاهی سیاست خارجی حائل، گاهی سیاست خارجی بیطرف ، و گاهی هم سیاست خارجی وابسته را بکار گرفته اند.

پس تا آفغانستان سیاست داخلی خود “رابطه مردم با حکومت را تعریف ” نکند ؛ بحث پیرامون سیاست خارجی یک بحث بهوده است . در گذشته ها “رابطه مردم و حکومت” بسیار ساده بوده است. حکومت در سه مورد (جمع آوری مالیات از زمین داران، درخواست نیروی انسانی برای خدمت عسکری، و درخواست نیروی انسانی ، بطور بیگار یا بدون مزد، برای پروژه های عمرانی کلان ملی) به مردم مراجعه میکرد و در عوض ارایه این کمک ها به حکومت، مردم از حکومت میخواستند که در امور خانواده ، قشلاق، و جامعه مداخله نکند. و امور خانواده ، قشلاق ، و جامعه با قواعد، اصول، و ارزش های عرف، سنن، و عادات محل تنظیم میشد. ولی تحول هفت ثور ۱۳۵۷این رابطه حکومت و مردم متلاشی کرد. حکومت در امور خانواده، قشلاق، و جامعه مداخله کرد؛ و مردم هم از پرداخت مالیه و تهیه نیرو انسانی به دولت خود داری کرد. از هفت ثور ۱۳۵۷ تا امروز رابطه ای کارآ بین حکومت و مردم بوجود نیامده است. پس خلیل زاد و هم اسپنتا قبل از ارائه نظرات غیر علمی، غیر حرفوی، غیر تخصصی ، غیر مسؤلانه در مورد سیاست خارجی؛ آول باید در مورد یک تعریف جدید “رابطه حکومت و مردم” بحث کنند.

بنظر من “تعریف مجدد رابطه حکومت با مردم” میتواند، با قطع مداخله امریکا در امور داخلی آفغانستان، مذاکره مستقیم طالبان با امریکا، توقف صدور ارزش های لیبرال امریکائی به آفغانستان، و همکاری کشور های منطقه، آغاز و شکل بگیرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اپریل ۲۰۱۸
محمد داود تحلیگر آزاد سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا ؟

درسرنوشت داکتر نجیب الله کی مسؤل است و کی گنهکار؟

درسرنوشت داکتر نجیب الله کی مسؤل است و کی گنهکار؟

داکتر نجیب الله رئیس جمهور وقت آفغانستان در هفدهم اپریل سال ۱۹۹۲ به دفترسازمان ملل متحد در کابل پناهنده و تا آخر عمر در آنجا زندانی بود. ظاهرآ حکایت های فراوانی از زبان نبی عظیمی قوماندان وقت گارنیزیون کابل، عبدالوکیل وزیر خارجه، رشید دوستم قوماندان ملیشه های شمال، سفیر وقت هند در کابل، نوسینده گان هندی، رسانه های وقت در مورد نحوه پناهنده گی و در اسارت ماندن داکتر نجیب الله به نشر رسید. آما این حکایت ها هیچکدام نتوانست بر عمق واقیعت های تلخ این رویداد روشنی اندازد.

درین زمینه از نبی عظیمی گرفته تا دولت هند و دیگران هر کدام حکایت جدا گانه خود را دارند که همدیگر را تقریبآ نقض میکند. یک نویسنده هندی ( انوی‌واش پالی‌وال ) توضیح میدهد که بین پاکستان، هند، و سازمان ملل متحد توافق صورت گرفته بود که دولت هند به نجیب آلله آقامت پناهنده گی بدهد ولی در شب هفدهم اپریل ۱۹۹۲ هنگام رفتن داکتر نجیب به فرودگاه کابل ؛ جناح عبد الوکیل در حزب وطن مانع رفتن او شده ، و داکتر نجیب جانش را با خطر روبرو دید و به دفتر ملل متحد پناهنده شد. از ۱۹۹۲ تا امروز موافقین و مخالفین داکتر نجیب الله در درون حزب منحله وطن با واکنش های عاطفی کاسه و کوزه را بر سر همدیگر کوبیده , به دنبال ملامت و سلامت میگردند ، در حالیکه ۲۶ سال از آن رویداد و ۲۲ سال از کشتن فرا قضائی داکتر نجیب میگزرد، ولی هنوز هم این بحث ، گفتگو، کاسه و کوزه شکستن ها داغ است.

بهرصورت؛ سوای جدال اعضای حزب وطن و بجای بحث یافتن ملامت و سلامت در درون حزب؛ در بیرون از حزب پیرامون قربانی شدن داکتر نجیب الله بعنوان رئیس جمهور همچون شخصیت نمادین کشور، مهم است تا از خود بپرسیم که چرا داکتر نجیب استعفا داد؟ چرا خواست کشور را ترک کند؟ چرا رفقای حزبی اش مانع شدند؟ چرا پناهنده گی اش به کشور دیگری توسط ملل متحد پیگیری نشد؟

آول ، داکتر نجیب الله در “گفتگو های صلح” زیر نظارت بینان سیوان (نماینده خاص سرمنشی ملل متحد) به منظور تسریع انتقال قدرت سیاسی به دولت موقت مجاهدین داوطلبانه حاضر به استعفا شد. به مجرد اعلان آماده گی داکتر نجیب الله به استعا و پخش آن در رسانه ها، تصور خلا قدرت سیاسی و امنیتی در کابل شکل گرفت و همه اعضای حزب را سراسیمه کرد. در نتیجه هر جناح حزب وطن نظر به وابستگی های قومی، زبانی، و مذهبی خود با تنظیم های جهادی ارتباط بر قرار و مصرف کودتا علیه دولت خود شدند. درین میان جناح عبدالوکیل و نبی اعظیمی موفق شد تا هم از خروج داکتر نجیب الله از کشور جلوگیری و هم در کودتای نظامی خود موفق شود. محمد نبی عظیمی در حالیکه مسؤلین قوا ثلاثه (معاونین رئیس جمهور، صدر اعظم، وزیر دفاع ، رئیس قوه قضائیه، رئیس قوه مقننه) در کابل حاضر و بر سر وظیفه بودند؛ قدرت نظامی کشور را به شورای نظار و ملیشه های شمال تسلیم کرد.

دوم، چرا داکتر خواست از کشور خارج شود؟ در کشوری مثل آفغانستان که تمام جناح ها و بازیگران تا دندان مسلح بودند ؛ و داکتر نجیب الله که دیگر نیروی نظامی در اختیار نداشت ، از طرفی عقل متعارف و عقل سلیم حکم میکرد که با اعلان استعفا دیگر جانش مثل (یعقوبی رئیس امنیت , شادان رئیس قوه قضائیه، چند جنرال ارتش) در خطر بود، و از طرفی هم داکتر نجیب الله میدانست که با آمدن مجاهدین به قدرت, بازی آفغانستان وارد دور جدید خود میشود و داکتر نجیب از بیرون از کشور بهتر میتواند به حزب ورفقای خود در بازی ها سهمی تعین کند. ولی بعضی از رفقایش با درک و فهم سطحی از سیاست برای سر پوش گذاشتن به خطا های خود در کودتا، خروج او را از کشور فرار و خیانت به حزب تعبیرکردند. حرکت های سیاسی (فرار، خود تبعیدی، تسلیمی ، به اسارت در آمدن) را نمی توان براحتی خیانت به تعلقات حزبی و فکری تعبیر کرد. پس خروج نجیب الله از کشور میتواند جبری ، تاکتیکی، و اجتناب ناپذیر توجیه شود.

سوم، چرا رفقای حزبی اش مانع خروج شدند؟ در وضیعت ۱۹۹۲ آفغانستان ، بعد ۱۳ سال جنگ ایدیالوژیک حزب وطن  بدون رهبری، بدون حامی خارجی ، و شکست خورده در مقابل رقبای پیروزمند,  خود را پریشان، دلهره ، نا امید، و سرگردان احساس میکرد. درین گونه اوضاع و احوال (معضل امنیتی) جناح بندی حزب ، تامین ارتباط ، و خوش خدمتی به تنظیم ها که خواهان جلوگیری از خروج نجیب الله بودند، آنقدر هم غیر منطقی بنظر نمی رسید که یک جناح حزب وطن در ۱۹۹۲ انجام داد. این در آن زمان بر هیچ کس پوشیده نبود که بازیگران خارجی معضل آفغانستان به هیچ عنوان حاضر نیستند تا نقش داکتر نجیب الله را در آینده سیاسی آفغانستان بپذیرند. تمام حامیان خارجی نجیب الله (شوروی سابق، بلاک شرق، غیر متعهد ها، کشور های کنفرانس اسلامی) هر کدام به فکر یار گیری های تازه در دور تازه بازی در آفغانستان بودند؛ حتی کشور هند که قبلآ با آقامت داکتر نجیب الله موافقت کرده بود، در روز موعود از تصمیم خود منصرف شده بود.

چهارم، چرا موضوع پناهده گی داکتر نجیب الله توسط ملل متحد پیگیری نشد؟

همه میدانند که دفاترملل متحد درکشورها محل درخواست ارائه برای پناهنده گی است، نه برای اقامت پناهنده. آما بر خلاف این اصل داکتر نجیب الله چهارسال تا آخر عمر در دفترسازمان ملل باقی ماند. درین میان حکایت ها و استدلال ها ی فراوانی در پیوند با قوانین ملی و بین المللی ارایه شده که متاسفانه هیچکدام آن قناعت بخش نیست. از جمله بعضی استدلال میکنند که مسؤلیت تعین سرنوشت وضیعت داکتر نجیب الله مربوط به دولت مجاهدین بود، عده ای استدلال مکنند که او به برنامه ملل متحد حاضر به استعفا شد و در دفتر ملل متحد مقیم بود. در هر دو حالت ، هم دولت مجاهدین و هم ملل متحد در مسؤلیت های خود کوتاهی کردند که این کوتاهی ها در کشتن داکتر نجیب الله کمک کرد.

بطور مثال؛ آگر بپذیریم که حفاظت جان نجیب الله مسؤلیت ملل متحد بوده، پس چرا ملل متحد وقتی تمام کار مندان خارجی خود را از کابل قبل از فرار دولت ربانی در ۱۹۹۶ بیرون کرد، تدابیر حفاظت از جان نجیب الله را در نظر نگرفت؟. ملل متحد یا باید به تفاهم با حکومت ربانی، داکتر نجیب الله را هم همراه با کارمندان خود از کابل خارج میکرد؛ یا او را به کمیته بین اللملی صلیب سرخ که حفاظت از جان مصدومین سیاسی و جنگی وظیفه اش است و در ۱۹۹۶ در کابل حضور داشت می سپرد؛ و یا هم با رهبری طالبان از بابت امنیت جان داکتر نجیب الله تضمینات میگرفت. به همین ترتیب ؛ آگر بپذیریم که امنیت جان داکتر نجیب الله وظیفه دولت ربانی بود؛ پس دولت ربانی در وقت ترک کابل مسؤلیت داشت تا این زندانی را با خود میبرد؛ یا او را آزاد میکرد ؛ و یا هم او را به جای و نهاد مطمین در کابل می سپرد. گرچه حکایت های تائید نشده ای وجود دارد که محمد قسیم فهیم به توصیه مسعود از داکتر نجیب الله خواسته بوده است که با آنها یکجا کابل را ترک کند. این ادعا را هیچ عقل سلیمی قبول کرده نمی تواند. آولا از نظر حقوقی داکتر نجیب الله یک فرد آزاد نبود که در تصمیم گیری سرنوشت خود مخیر باشد. دومآ ، از نظر قانونی حفاظت از زندانیان جنائی و سیاسی وظیفه دولت (وزرات داخله) است ، نه وزرات دفاع کشور و در حالات اضطراری انتقال محبوسین به محل امن مسؤلیت دولت است. پس حکایت ها نشان میدهد که در قتل داکتر نجیب الله هم ملل متحد، هم دولت ربانی، هم رفقای نجیب الله ، هم کشور های دوست نجیب الله، و هم طالبان در تصمیم فرا قضائی خود ؛ بعضی گنهکار ولی همه مسؤل اند.

.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اپریل ۲۰۱۸
محمد داود تحلیگر آزاد سیاسی؛ با مدرک ماستری در روابط بین الملل (امنیت و توسعه انسانی ) از دانشگاه کارلیتون در کانادا