انتقال سفارت امریکا به بیت المقدس: تصمیم قدیمی ، واکنش های قدیمی ، و هدف آینده

آگر واکنش های عاطفی و احساساتی ،در قبال این تصمیم دونالد ترامپ در خیابان های کشور های جهان، توسط عوام را به حال اش بگزاریم و وارد اتاق های فکری، محافل سیاسی، محافل اکادمیک شویم ، در می یابیم که واکنش ها به این تصمیم آقای ترامپ کاملآ متفاوت ، عقلانی، و حساب شده بوده است. این واکنش های رسمی را میتوان به شش دسته تقسیم کرد. واکنش فلسطینی ها، واکنش ا عراب، واکنش مسلمان ها، واکنش جهان ، واکنش سازمان ملل  و نهاد ها ، و واکنش اسرائیل.

اول، واکنش فلسطینی ها درین مورد متفاوت بود. مردم عادی فلسطین با خشم به خیابان ها ریختند و با قربانی کردن جان های خود به این اقدام دونالد ترامپ پاسخ دادند. آما رهبران فلسطین منجمله محمود عباس رئیس حکومت خوگردان در فلسطین گفت که این اقدام امریکا به مذاکرات صلح بین فلسطین و اسرائیل صدمه میزند و ایالات متحده امریکا دیگر یک میانجی بیطرف و قابل اعتماد نبوده و در مذاکرات شرکت کرده نمی تواند. حنان اشراوی یک عضو بلند پایه سازمان آزادیبخش فلسطین گفت; با این تصمیم دونالد ترامپ “ناقوس مرگ هر نوع صلحی به صدا در آمد”. به همین سلسله سمیع ابو ظهوری سخنگوی حماس حاکم غزه گفت ؛ تصمیم دونالد ترامپ واقیعت را ،مبنی بر اینکه قدس زمین اعراب و مسلمان ها است، تغیر داده نمی تواند.

دوم، واکنش جهان عرب هم متفاوت بود: سعودی تصمیم ترامپ یک “نآمیدی بزرگ” خطاب کرد. یک بیانیه صادر شده توسط دادگاه سلطنتی عربستان سعودی گفته است، “عربستان سعودی قبلا از عواقب جدی این تصمیم غیر مسئولانه و غیرقانونی هشدار داده است.” پادشاه سعودی این تصمیم را تاسف بار و منحصر به تعصب جدی علیه حقوق تاریخی و دائمی مردم فلسطین در اورشلیم خواند. به همین ترتیب اردن هاشمی ، ملک عبدالله دوم تصمیم آمریکا را “نقض مشروعیت بین المللی” نامیده است. محمد المومانی،  وزیر امور خارجه امور رسانه ها و سخنگوی دولت، در بیانیه ای اعلام کرد که اردن این تصمیم را رد کرده و گفته است که این تصمیم باعث شعله ور شدن تنش ها میشود. رئیس جمهور مصر ال سیسی در بیانیه ای که توسط دفتر او منتشر شد، اعلام کرد که مصر به رسمیت شناختن ایالات متحده از اورشلیم را به عنوان پایتخت اسرائیل رد و هرگونه تأثیری را که از آن می تواند حاصل شود، رد می کند. ال سیسی “این تصمیم را چشم پوشی از موضع ویژه اورشلیم برای اعراب و مسلمانان خواند”

سوم، رهبران کشور های بزرگ اسلآمی غیر عرب از جمله ایران، پاکستان، ترکیه ، و اندونزیا هم واکنش های تند ولی متفوت نشان دادند . آیت الله علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی، در حساب رسمی توییتر خود اعلام کرد که تصمیم ایالات متحده از “نآمیدی و ناتوانی” امریکا نشآت گرفته است.او گفت: “در مورد فلسطین دستان امریکا بسته است و نمی توانند اهداف خود را به دست آورند.” “فلسطین آزاد خواهد بود. ملت فلسطین پیروزی خواهد داشت.” همچنان بر اساس بیانیه ای که توسط خبرگزاری رسمی ایرنا منتشر شد، وزارت امور خارجه ایران این حرکت را به شدت محکوم کرد و اعلام کرد که “مسلمانان را خشمگین می کند و شعله های آتش یک انتیفیاده جدید را تشویق می کند که منجر به اقدامات خشونت آمیز خواهد شد که رژیم آمریکا و صهیونیست باید پاسخگو باشد”.این وزارتخانه این حرکت را “تحریک آمیز و ناعادلانه” و “نقض آشکار قطعنامه های بین المللی” نامید.

در مورد وزارت امور خارجه پاکستان، اسلام آباد روز پنج شنبه در تصمیم آمریکا برای تشخیص اورشلیم به عنوان پایتخت اسرائیل “مخالفت و محکومیت قوی” بیان کرده است. این کشور از ایالات متحده خواست تا “به زودی در تصمیم خود را بازنگری کند تا از تأثیرات بالقوه گنگ در منطقه و فراتر از آن جلوگیری کند ” و همچنین پاکستان از اعلام ترکیه برای تشکیل جلسه اضطراری کشور های اسلامی در هفته آینده برای بحث در مورد این موضوع استقبال کرد. اردوغان هشدار داد که یک اقدام اشتباه در اورشلیم موجب واکنش در سراسر جهان اسلام می شود که می تواند پایه های صلح را از بین ببرد.اردوغان با اشاره به ترامپ گفت: “هیچ جاه طلبی شخصی فرد نباید مجبور به تغییر سرنوشت میلیاردها نفر شود. هر گونه حرکت غیرمسؤلانه و ناسجده میتواند باعث تشویق و تحریک سازمان های تروریستی شود”. رهبر پرجمعیت ترین کشور مسلمان جهان، جکو ویدودو، رئیس جمهور اندونزی، به شدت تصمیم ایالات متحده محکوم کرد و هشدار داد که این تصمیم می تواند “امنیت جهانی را بی ثبات سازد.” و افزود که،”من و مردم اندونزی، همگی در راستای استقلال و حقوق خود در مطابقت با مقدمه مقدمه قانون اساسی ۱۹۴۵، با مردم فلسطین همکاری می کنیم”.

چهارم، واکنش کشور های قدرتمند جان هم در محکومیت این تصمیم با عبارات و مفاهیم مختلف جای خود را دارد. جموری خلق چین ابراز نگرانی خود را از افزایش خشونت های احتمالی در منطقه ابراز کرد و از همه طرف خواست “با احتیاط عمل کند”. ژنگ شوانگ، سخنگوی وزارت خارجه چین، گفت: ” چین به طور پیوسته از پروسه صلح خاورمیانه را پشتیبانی می کند و از روند صلح خاورمیانه حمایت می کند و تنها از مردم فلسطین حمایت می کند تا حقوق ملی قانونی خود را بازگردانند. ” کشور هند همچنین حمایت خود را از یک کشور فلسطین تکرار کرد و گفت که موضعش در مورد این موضوع توسط حرکت ایالات متحده تحریک نخواهد شد. جولی بیسپول وزیر امور خارجه استرالیا می گوید که این کشور قصد ندارد سفارت خود در بیت المقدس را جایگزین کند.

آقای مکرون رئیس فرانسه گفت : این حرکت دونالد ترامپ”قانون بین المللی را نقض می کند”
در حالی که ترامپ و متحدانش در اسرائیل گفته اند که این شهر کلید ثبات منطقه ای است، پس این حرکت نه تنها باعث بی ثبات کردن منطقه می شود، بلکه هر گونه امید به یک معاهده صلح بین اسرائیل و فلسطین را نیز به چالش می کشد. به همین ترتیب روسیه؛ دیمیتری پسکوف، سخنگوی کرملین، در جریان یک تماس منظم برنامه ریزی شده به خبرنگاران گفت که پرزیدنت ولادیمیر پوتین روز سه شنبه با محمود عباس صحبت کرده و ابراز نگرانی جدی در مورد احتمال وقوع این وضعیت شد. ترزا می نخست وزیر بریتانیا می گوید؛ موضع بریتانیا در بیت المقدس همچنان ادامه دارد: “وضعیت اورشلیم باید در یک توافق بین اسرائیل و فلسطینی ها تعیین شود.” او گفت که این شهر “در نهایت باید یک سرمایه مشترک” را بین یک اسرائیل امن و یک دولت فلسطینی قابل قبول تشکیل دهد. جرمنی هم این تصمیم را نکوهش و ر موضع خود مبنی بر طرح “دو ملت و دو کشور” تاکید کرده است

پنجم، واکنش سازمان ها و نهاد ها؛ دبیر کل سازمان ملل متحد،  روز چهارشنبه خود مبنی بر اینکه ایالات متحده به زودی سفارت خود را از تل آویو به اورشلیم منتقل می کند، پیوست. گوتریس گفت که وضعیت اورشلیم باید تنها از طریق مذاکرات میان اسرائیل و فلسطینی حل شود. او مچنان گفت: “در این لحظه از اضطراب بزرگ، من می خواهم آن را روشن کنم: هیچ راه حلی بدون راه حل دو دولت وجود ندارد. هیچ برنامه ای وجود ندارد.” “تنها با درک دیدگاه دو کشور در صلح، امنیت، تشخیص متقابل در کنار صلح، و اورشلیم به عنوان پایتخت اسرائیل و فلسطین از طریق مذاکرات حل و فصل می شود و صرف بدینترتیب آرمان های مشروع هر دو مردم به دست خواهند آمد. ” پاپ فرانسیس رهبر کاتولیک های جهان در رابطه با اورشلیم، برای جلوگیری از تنشهای بیشتر در جهان متلاشی شده، خواستار احترام و احتیاط شد. پاپ گفت؛ مطابق به قطعنامه های مرتبط سازمان ملل متحد.”بیت المقدس یک شهر منحصر به فرد نیست، بلکه مکان مقدس یهودیان، مسیحیان و مسلمانان است، جایی که مقدسات مذهبی واجب احترام و صلح ویژه است”

ششم، واکنش اسرائیل؛ نتانیاهو قول داد که در رابطه با سایت های مقدس بسیاری از شهر تغییری ایجاد نخواهد کرد.
او گفت: «اسرائیل همیشه آزادی عبادت را برای یهودیان، مسیحیان و مسلمانان به طور یکسان تضمین می کند. در همین رابطه ریوون ریولین، رییس جمهور اسراییل، تصمیم ترامپ را به عنوان “هدیه زیبا” توصیف کرد.

بهر صورت؛ آنچه میتوان از دل این واکنش بیرون آورد اینست. اول ، این تصمم دونالد ترامپ طوریکه در خیابان های کشور های جهان و شبکه های اجتماعی در دنیای مجازی طنین انداز است؛ برای هچ کشوری و نهادی حتی رهبران فلسطین خط قرمز تعین نشده است. دوم ، اینکه از واکنش رهبران جهان نمایان است که هر کشور بر حسب منافع ملی خود تحت فشار اذهان عمومی پاسخ داده اند. سوم، تمام واکنش ها بیانگر آنست که معضل ارضی فلسطین ـ اسرائیل بیشتر بدلایل تاریخی ، سیاس، و دینی راه حل مقطوع ندارد ولی این معضل حد آقل در حال حاضر قابل مدیریت است. پس سوال اساسی که پیش می آید اینست که با در نظرداشت این سه متغیر، عدم همآهنگی با هم متحدین اروپائی ، و عدم همآهنگی با متحدین منطقه ای خود چرا حالا دونالد ترامپ اقدام به عملی کردن این تصمیم که قبلآ توسط کانگریس امریکا گرفته شده ، میکند؟ جواب این سوال را صرف میتوان در لابلای هویت (سیاست جهانی امریکا؛ استثنا گرائی، انزواگرای، و مداخله گرائی ) جستجو کرد که هنوز هم امریکا در نظر دارد تا در دور جدید نظم و امنیت جهانی که در حال شکل گرفتن است، موقف خود را بعنوان قدرت جهانی بلا منازع و مطرح از همین حالا تثبت کند .

گزینه های بیرون رفت امریکا از باتلاق جنگ آفغانستان

اعلان استراتیژی “پایان مسؤل” توسط بارک اباما در بیانه شب کرسیمس سال ۲۰۱۳ خطاب به مردم امریکا مبنی بر خروج کامل نیرو های امریکائی در ۲۰۱۷ از آفغانستان ؛ یاد آور خاطرات توافقات ژنیو منعقده ۱۹۸۸ (افغانستان ـ پاکستان با حمایت و تضمین امریکاـ شوروی وقت ) بود که خروج نیرو های نظامی شوروی وقت بعد از شش ماه از امضای قرار داد ژنیو آغاز و در ظرف شش دیگر ماه تکمیل میشد. شوروی وقت طبق مفاد توافقات ژنیو به تعهد خود پایبند و بدون آنکه به پشت سر نگاه کند ، در مدت کوتاهی بعد از امضای توافقات ژنیو خروج نیرو های نظامی خود را از آفغانستان تکمیل کرد. آما اینک ۲۰۱۷ به پایان خود نزدیک است ، ولی امریکا طبق وعده و استراتیژی “پایان مسؤل” بارک اوباما موفق به خروج نیرو های نظامی خود از آفغانستان نشد . چرا شوروی توانست برنامه ای خروج نیرو های نظامی خود را از آفغانستان طبق وعده تکمیل ولی امریکا نتوانست به این وعده عمل کند؟

آگر قرار باشد به همه چرا ها درین زمینه پاسخ ارائه شود؛ حتی یک مرکز پژوهشی با مطالعات وسیع سیاسی، اقتصادی، و اجتماعی و مقایسه آن زمان و این زمان باز هم نخواهد توانست که پاسخ مفصل ارائه کند. پس درین جا به یک پاسخ مجمل به جنبه های عملی این دو خروج میپیردازیم و آن اینکه ( در آن زمان شرایط منطقه و جهان برای خروج نیرو های نظامی شوروی مساعد بود ، ولی شرایط منطقه و جهانی امروز طوری است که خروج نیرو های نظامی امریکائی را از آفغانستان دشوار تر میسازد.) این شرایط را میتوان بصورت اجمال چنین توضیح کرد.

اول، نبود یک چارچوب معین عملی: شوروی وقت با استفاده از امضای توافقات ژنیو بعنوان یک چارچوب سیاسی توانست که پروسه خروج خود را عملی کند. ولی امروز طرفین ذیخل منازعه آفغانی (کنفرانس چهار جانبه، کنفرانس ماسکو، و کنفرانس کابل ) هنوز موفق نشده اند تا برای یک چارچوب سیاسی مشابهه به توافقات ژنیو، روی خروج نیرو های نظامی امریکا از آفغانستان با هم به توافق برسند.

دوم؛ بر خلاف توافقات ژنیو (که شوروی وقت دیگر منافع آنی در آفغانستان نداشت که در کوتاه مدت تهدید شود)؛ ولی امریکا امروز منافع استراتیژیک در منطقه دارد که با حضور نظامی اش در آفغانستان تضمین شده است. از طرفی هم دولت کابل و شرکا در ۱۶ سال گذشته ثابت کردند که در غیاب امریکا نه قادر به حفاظت از خود هستند و نه هم قادر به حمایت و تضمین منافع امریکا در منطقه، حتی در دوام حضور نظامی امریکا این بازیگران ۱۶ ساله استعداد بالا بردن توانائی های خود را نداشتند . در حالیکه در ۱۹۸۸ با امضای قرارداد ژنیو جانب شوروی از بقای رژیم حامی خود در کابل اطمینان داشت، چنانچه رژیم داکتر نجیب الله تا چهار سال بعد از خروج نظامیان شوروی موفق به دفاع مستقلانه از خود شد. ولی امروز بخش اعظم عقیم ماندن استراتیژی خروج نظامی امریکا بر میگردد به شرکای ناکام محلی امریکا در آفغانستان. پس درین زمینه شکی نمی ماند که امریکا بدنبال بدیل بازیگران مستعد تری در آفغانستان است تا منافع اش در منطقه تضمین شده باشد.

سوم، اقدامات خصمانه: برخلاف زمان خروج نظامیان شوروی از آفغانستان که قدرت های منطقه حیرت زده و با اشتیاق تمام منتظر آن خروج بودند؛ آما امروز این قدرت ها نه تنها ازخروج امریکا از افغانستان استقبال نمی کنند، بلکه بیشتر جنگ امریکا در آفغانستان را به محاصره گرفته اند تا جائیکه پایگاه های هوائی لوژسیتگی و انتقالات زمینی تامینات نظامی مورد نیاز ، نظامیان امریکا مستقر در آفغانستان را، در کشور های خود یا مسدود کردند و یا با موانع روبر ساختند. و هم چنان ایران، روسیه، و چین که در ۲۰۰۱ از اجندای امریکا “جنگ علیه تروریزم” و سرنگونی حکومت طالبان استقبال وسیع کردند؛ ولی از ۲۰۱۵ تا امروز به اضافه پاکستان نه تنها همکاری های سخاوتمندانه و بیدریغ خود را با امریکا قطع کرده اند، بلکه علنآ از طالبان حمایت سیاسی، مالی،نظامی، و استخباراتی میکنند.

بهرصورت ؛ طوریکه از دل اوضاع جهانی ، منطقه ، و محلی بیرون می آید هیچ نشانه ای از رسیدن به یک اجماع بین المللی، مشابهه به توافقات ژنیو ۱۹۸۸ و یا توافقات حمله بر آفغانستان ۲۰۰۱ از طریق شورای امنیت ملل متحد، برای پایان وضعیت بن بست سیاسی در آفغانستان به چشم نمی خورد. پس ایالات متحده امریکا تنها به همکاری حامیان اروپائی خود برای بیرون رفت از باتلاق جنگ افغانستان چهار گزینه و پالیسی بدیل عملی پیش رو دارد.

آول، غلبه قاطع نظامی: در مدیریت مکانیزم های حل منازعات مسلحانه در جهان یکی از گزینه ها در مدیریت منازعه ،غلبه قاطع نظامی است که در استراتیژی جدید دونالد ترامپ در آفغانستان هم منعکس گردیده است. گر چه یک تحقیق علمی نشان میدهد که این گزینه در پنجاه سال اخیر از بین شصت مورد منازعات مسلحانه ، صرف در ۱۷ مورد موفق بوده که ازین ۱۷ مورد ۹ مورد آن باز هم منجر به از سر گیری جنگ شده است. ولی با این حد کم امکان موفقیت گزینه غلبه قاطع نظامی ؛ باز هم در میدان نبرد آفغانستان قوماندانی نیرو های نظامی امریکا در کابل هر روز صحبت از عملیات گسترده زمینی ، هوائی، و سر حدی دارد و طالبان را تهدید به شکست قطعی میکند. همچنان رئیس جمهور آفغانستان محمد اشرف غنی هم روز جمعه اول دسامبر ۲۰۱۷ خبر از پنجصد پرواز هوائی و ۳۰۰۰ عملیات اوپراتیفی داد. ولی کارشناسان نظامی حتی بعضی از کارشناسان غربی، سازمان ملل، و نهاد های بین المللی گزینه غلبه قاطع نظامی را مقدور نداسته و استدلال میکنند که غلبه قاطع نظامی که با اشتراک ۱۵۰۰۰۰ سرباز ناتو و همکاری کشور های منطقه از ۲۰۰۱ میسر نشد، پس با حضور اندک سربازان خارجی، غلبه قاطع نظامی دولت بر مخالفان، دست یافتی نیست.

دوم، گزینه حفظ وضع موجود: امریکا با حمایت از حکومت نا کارا و ناکام باصطلاح “وحدت ملی” با کمک های مالی و تخنیکی ملیارد دالری اهمیت کنترول بر شهر بزرگ را حفظ و از کنترول بر ولسوالی ها صرف نظر کند. آما تجربه تلخ ۱۶ ساله نشان که حفظ وضع موجود یک گزینه پر مخاطره بوده است؛ چون بطور دومدار از بد بطرف بد تر رفته است . چنانچه دولت مصلحتی موجود که در نتیجه رسوایی های یک انتخابات جنجال بر انگیز در ۲۰۱۴ روی کار آمد در طی سه سال عمرش تا هنوز نتوانسته، به توافقاتی برای بکار گیری تشریک حاکمیت سیاسی، به یک مکانیزم کارا و مورد قبول همه شرکا نائل آید .هر روز یکی از شرکا به سر مسائل کوچک و بزرگ در مقابل یگدیگر دست به تهدید و صف آرائی میزنند. دراینصورت ؛ این تخاصمات ،بد بینی ها، بد گمانی ها، و بی اعتمادی ها در درون دولت حفظ وضیعت موجود را بر مردم غیر قابل تحمل ساخته است. بنآ گزینه دوام حفظ موجود برای ایالات متحده اتخاذ یک پالیسی عقلانی نخواهد بود.

سوم، گزینه ترک و تشدید: گزینه ترک و تشدید از سال ۲۰۱۱ بدینسو هر از گاهی در محافل سیاسی خارجی پیرامون آن بحث صورت گرفته است. این گزینه ابعاد متعدد سیاسی، نظامی ، و اجتماعی دارد. این یک گزینه خطر ناک و مشابهه با ورود مجاهدین به کابل است که در نتیجه عدم تطبیق “طرح سازمان ملل متحد، عدم تطبق توافق نامه پشاور و توافق نامه اسلام آباد” توسط مجاهدین در ۱۹۹۲ است؛ که منجر به معضل امنیتی و ایجاد خلع قدرت مشروع در کشور گردید. بفرض محال؛ طوریکه تجربه نشان داده محال هم نیست، اگر امریکا در صورت عدم همکاری کشور های همسایه آفغانستان برای بیرون رفت از باطلاق این جنگ مجبور شود ؛ احتمالآ گزینه ترک و تشدید را بکار گیرد. چنانچه درین آواخر کشور روسیه امریکا را متهم به اتخاذ سیاست تنش زائی در منطقه کرده است. از طرفی حضور رو به گسترش داعش در آفغانستان و احتمالآ سقوط بعضی شهر های کوچک مثل ارزگان، فراه، قندوز بدست داعش شعبه خراسان ، حضور مناقشه بر انگیز گلب الدین حکمتیار در معضل افغانستان، و سبک سری های منتقدان حکومت باصطلاح وحدت ملی برهبری حامد کرزی را میتوان در راستای گزینه ترک و تشدید تعبیر کرد .

چهارم، گزینه تشریک حاکمیت سیاسی با طالبان : در مکانیزم مدیریت حل منازعات مسلحانه ، گزینه تشریک حاکمیت، یک گزینه قبول شده ایده آل بوده و در حل اکثر منازعات مسلحانه موثر بوده است . توافق با طالبان هم تلویحآ در استراتیژی دونالد ترامپ مبنی بر آنکه امریکا “برای ملت سازی ، دولت سازی، و یا تعین سبک زنده گی مردم آفغانستان مسؤلیت و علاقه ای ندارد” باز گذاشته شد. از طرفی سازمان ملل متحد، کشور های همسایه هم اذعان داشته اند که صلح بدون طالبان در آفغانستان و منطقه از احتمال بدور است. آما جنبه های عملی این گزینه هم دشواری های خود را دارد. اول اینکه جنبش طالبان دیگر آن هویت واحدی نیستند که مثل گذشته رهبری متحد و متعهد، دیدگاه معین ، و اهداف دست یافتنی داشتند. طالبان امروز به شاخه های مختلف؛ شورای کویته، گروه متمرد ملا رسول ، گروه طالبان مقیم کابل، و طالبان مقیم قطر اند که کمتر فرصت گفتگو با همدیگر را دارند. درین میان قدرت مند ترین گروه طالبان شورای کویته است که پاکستان بعنوان “ورق برنده ” از آن سؤه استفاده میکند. در انتخاب این گزینه مشکل اساسی امریکا عدم دسترسی به شورای کویته است که ، در صورت توافق امریکا با هر گروه دیگر از طالبان و یا هم با هر گروه دیگر مستقر در (کابل، قطر، و فراه) باز هم شورای کویته بعنوان هویت سیاسی، حقوقی، و قانونی ساختار جنبش طالبان ؛ هر توافقی را ویتو و مشروعیت آنرا زیر سوال می برد. پس درین گزینه هم ، پاکستان و چین دست بالا در بازی را دارند، و امریکا از همه بیشتر قناعت و رضایت پاکستان را ضرورت دارد.

آنچه از سبک و سنگین کردن این گزینه ها میتوان بیرون آورد اینست که تا ماه می سال ۲۰۱۸ گزینه اول ، غلبه نظامی نه قاطع ولی محدود، کار آئی خود را دارد. چون این گزینه (غلبه قاطع نظامی) در ۲۰۰۱ موفق و امریکا ، آفغانستان با امنیت وبدون طالبان به شورای ائتلاف شمال تسلیم کرد . از ۲۰۰۵ طالبان جنگ را از سر گرفتند و امروز بر بیش از ۴۰٪ قلمرو آفغانستان حاکمیت دارند؛ پس امروز هم گزینه غلبه قاطع نظامی تاثیرات کوتاه مدت خواهد داشت ولی در دراز مدت دولت کابل قادر به تامین در کشور نخواهد بود. گزینه دوم و سوم (گزینه حفظ وضع موجود و گزینه ترک و تشدید) هم برای امریکا هر دو از یک وزن مساوی برخوردار بوده؛ انتخاب این هر دو گزینه در کوتاه مدت منطقی و عملی بنظر میرسد؛ ولی در دراز مدت خطرات و ریسک آن از مفاد آن بیشتر است. پس گزینه چهارم ، هر چند بحث بر انگیز، اما یگانه گزینه ای است که هم در کوتاه مدت و هم دراز مدت هم آفغانستان را به صلح و امنیت میرساند ؛ و هم منطقه به صلح و هم منافع امریکا تضمین شده خواهد ماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محمد داود ماستر روابط بین الملل از دانشگاه کارلیتون ، کانادا

کرزی در شب سیاه و خانه سیاه بدنبال گربه سیاه !

ضرب المثل معروفی است که میگویند “هر کس که نداند به کجا میرود، به هر راهی که برود درست است” مصداق این ضرب المثل درین روز ها تلاش های کرزی و همکاران اش است که بدنبال تدویر جلسه ای در قندهار هستند. پیش ازینکه وارد بحث سرگردانی، دلهرگی، پریشانی های کرزی شویم ، لازم است تا یک تعریف معین از شخصیت نمادین کرزی بعنوان رئیس جمهور کشور در مدت ۱۳ سیزده سال حکومت اش داشته باشیم.

در ۲۱ اکتبر ۲۰۰۱ با یک حرکت جسورانه به سبک “هالیودی” آقای کرزی و گروپ سی نفری همراه اش (عملیات مخفی!!!) خود را برای سر نگونی رژیم طالبان از شهر کویته پاکستان آغاز و بطرف ارزگان حرکت میکنند. در حالیکه آغازعملیات نظامی امریکا از هوا از هفتم اکتبر ۲۰۰۱ (دو هفته قبل از عملیات مخفی کرزی!!!!!) کار سقوط رژیم طالبان را یکسره کرده بودند. بعد از سقوط حکومت طالبان، فاتحین میدان خالی نبرد( شورای ائتلاف شمال و آقای کرزی با همراهان) از مخفی گاه های خود بیرون آمده با حمایت سیاسی امریکا، اروپا، ملل متحد ،ایران، و هند زمام امور آفغانستان مفتوح را بدست میگرند. این موفقیت کرزی و شرکای حکومت ۱۳ ساله اش بیشتر شبهه شرکت در قرعه کشی لاتری بود تا عملیات مخفی و یا نظامی برای کسب حاکمیت سیاسی وقت.

بهر صورت؛ در آیام زمامداری ۱۳ ساله کرزی حس عمومی، افکار عمومی ، عقل عمومی ، و قضاوت عمومی هیچ گاهی آقای کرزی را یک شخصیت با استعداد، سخندان مجرب، سیاستمدارخارق العاده ، کاریزماتیک، توصیف نکرد. هر چند مسؤلیت رهبر یک کشور ماورای این خصوصیات، بیشتر رهبری خردمندانه، متعهدانه ، و اهداف دست یافتنی است، ولی باز هم در بعضی موارد در تقدیر از شخصیت نمادین فرد این اوصاف هم اهمیت خود را دارد . حالاکه شخصیت نمادین آقای کرزی فاقد این ویژه گی بوده است؛ پس او با چه برنامه و چه سابقه نیکی بدنبال این همه جلسه ها است؟

درباره رمز و راز محبوبیت آقای کرزی و شرکایش در ۱۳ سال زمامداری شان در سطح داخلی و خارجی کمتر ذکر خیری در میان است. سلامت مالی و اخلاقی انها هم در جامعه امروز همچون یک گوهر کمیاب نیست .درین مدت او و شرکایش با انفعال، محافظه‌کاری ، معامله های تحقیر امیز فقط مصروف اجرای برنامه های روزمره‌ بودند که حتی نتوانستند یک جایگاه قدرتمند اجتماعی در داخل و یا یک هویت سیاسی منسجم در خارج از کشورمعرفی شوند. پس تنها سلاح برنده و معتبری که کرزی و همراهان اش بدست دارند مطمئناً دو چیز است ؛ یکی خشم اقشار مختلف جامعه از حکومت وحدت و دوم ، ترس مردم از یک آینده مبهم و تاریک جنگ آفغانستان است.

پس درینجا سوالی که پیش می آید اینست که؛ آیا کرزی با این همه کارنامه سیاه و فاسدی که از گذشته در دست دارد ، میتواند به این خشم مردم از حکومت و ترس از آینده جنگ راه حل معقولی جستجو کند ؟ آول، در جواب این سوال؛ خود آقای کرزی و شرکایش تا حال پاسخ دقیق و روشن نداده اند که چه طرزالعمل و یا برنامه اجرائی کس ندیده ای در دست دارند. فقط با انتقاد از کار دولت فعلی، که در بعضی موارد به مراتب از دولت های کرزی کارا تر بوده ، بدنبال راه بدیل و جایگزین دولتی اند که( کارا و یا نا کارا ) در نتیجه یک انتخابات (تقلبی و یا فاسد) روی کار آمده است. دوم، شکایت و روایت کرزی هر چه باشد؛ ولی کشور های حامی دولت آفغانستان بخصوص کشور های غربی هم تا اکنون ازین حرکات احساساتی کرزی حمایت نکرده اند. سوم، کشور های منطقه هم که از طالبان حمایت میکنند، به این تحرکات کرزی واکنش های امیدوار کننده نشان نداده اند. چهارم، به همین ترتیب طالبان هم که یک طرف اصلی جنگ هستند، با کرزی و شرکایش حتی قبل از ۲۰۰۱ در نبرد بوده، و بعید بنظر میرسد که به این حرکت کرزی اهمیتی قائل باشند. پس با این همه نا همآهنگی های داخلی و خارجی این تلاش های کرزی بیشتر شبهه همان تلاش یافتن گربه سیاه در خانه سیاه است.

در غیر ان هر نوع تصمیم استراتژیک در آفغانستان منطقاً باید در صدر خواسته‌ قدرت های خارجی حامی نظام ( که کرزی و یاران ا ش و آقای غنی و متحدین اش ) در ذیل آن تعریف میشوند ، باشد. درینصورت؛` بجای این همه تلاش های بی هویت از سوی کرزی و چهره‌های شاخص مخالف دولت و منتقد آقای غنی ، خوب میبود که اینها از فرصت که درین سه سال در دست داشتند برای معرفی مجدد خود ، افکار عمومی و جلب حمایت آقشار مختلف را بدست آورده تا دو سال دیگر که قرار است انتخابات بر گزار شود ، خود را آماده فعالیت آزاد، مشارکت آزاد، و رقابت آزاد میکردند، نه آنکه به شیوه کهن از طریق امکانات گروهی بدنبال کودتای سیاسی بر آیند که هیچ نوع حمایت مردمی در داخل و حمایت خارجی ندارد.

بهر صورت ؛ آنچه از دل این کشمکش های موجود در کشور میتوان بیرون آورد اینست که مساله چندان پیچیده نیست. کانون مرکزی قدرت اساساً علاقه‌ ای به تقسیم منافع با جناح رقیب خود ندارد. این بازی در همان دوره حاکمیت کرزی هم همینطور بوده است. طی یکنیم دهه گذشته مشاغل کلیدی در کشور متعلق به کسانی بوده که بیشترین وفا داری را به کشور های کمک کننده داشته اند. بیشترین این افراد از مجموع شورای ائتلاف شمال بودند . مجموع چهره‌های غیر شورای ائتلاف در این جمع به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسیده است. فرهنگ گروه بازی ، شبکه بازی، و تنظیم بازی به کمک کشور های حامی نظام در ۱۶ سال گذشته یک وضیعت انارشی مطلق را بوجود آورده که در واقع روند حذف و یکدست‌ سازی قدرت به یک ظابطه تبدیل شده و هر روز اوج میگیرد .پس حالا این بازی کرزی هم پس از پرداخت هزینه های گزاف سیاسی و اجتماعی برای ملت به هر نتیجه نهائی که برسد ،جز همان آش و همان کاسه، برای مردم چیزی در پی نخواهد داشت .

ایا آقای حامد کرزی استعداد مدیریت لویه جرگه را دارد؟

در تاریخ افغانستان لویه جرگه یک نهاد سنتی قانونی بوده که ( با معیار های تعین شده ) در حالات خاص دایر و به قدرت سیاسی در کشور مشروعیت بخشیده است . لویه جرگه با بحث قدرت پیوند ناگسستنی دارد. آما این رابطه و پیوند لویه جرگه صرف در مشروعیت بخشدن قدرت سیاسی است و در میزان موفقیت و ناموفقیت قدرت نقشی ندارد. از ۱۹۲۴ ببعد چندین لویه جرگه غیر معیاری و تشریفاتی در کشور برگزار شد که از طرفی ، نسبت غیرمعیاری بودن آن، از اعتبار لویه جرگه بعنوان یک مکانیزم قانونی کاسته شد و از طرفی هم برگزار کنندگان لویه جرگه ها نتوانستند به موفقیت های چشمگیری نائل آیند. یکی از تدویر این لویه جرگه های تشریفاتی و غیر معیاری (مشروع یا نا مشروع) در ۲۰۰۲ بود که مقدمات ورود کرزی را به قدرت ناکام ۱۳ ساله اش میسر ساخت. پس این لویه جرگه نیست که میتواند استعداد ها و توانائی های لازم را در حکومت داری خوب بالا ببرد؛ بلکه تجربه، دانش ، آگاهی ها ، و توانائی های لازم در قدرت سیاسی است که میزان موفقیت حاکمیت را تعین میکند. پس حالا پیش از تدویر لویه جرگه فرمایشی دیگری به کام کرزی می بینیم که کرزی و شرکایش اش در ۱۳ سال با لویه جرگه قبلی چه گلی برای مردم آفغانستان دسته کردند که ملت آنرا بو نکرده است.

برای ارزیابی میزان موفقیت حکومت کرزی نمی توان تئوری واحدی و یا یک توضیح معین اجتماعی خاص مثل تئوری های کلاسیک ( مارکس و یا مکس ویبر) را بکار گرفت ؛ چون نفس ، ذات ، و ماهیت حکومت کرزی در ۱۳ سال نا تعریف شده ماند. پس صرف با اتخاذ یک چارچوب نظری بر اساس فرض معرفت شناختی از عملکرد یومیه دولت کرزی میتوان تاحدی هویت انرا تشخیص کرد. برای توضیح بهتر درین باره آول از تعریف قدرت و حاکمیت شروع، بعد با نگاه تشریحی به ساختار های سیاسی و اجتماعی (ساختار های دولتی، نهاد های مدنی ، احزاب سیاسی، و ساختار قومی ) در دوران کرزی، بحث را دنبال میکنیم.

قدرت یعنی چه. گر چه تعریف دقیق قدرت وسیعآ نامعین و جنجال بر انگیز است؛ بعضی قدرت را ساختار سلطه، ،عده ای آنرا مناسبات تولید، عده ای هم اجرای قوانین مشروع میدانند. ولی دانشمندان علوم اجتماعی کلآ روی نرم ابزار ها و سخت ابزار های قدرت بعنوان عناصر کلیدی در جامعه توافق نظر دارند. سخت ابزار های قدرت عبارت است از مناسبات تولید، مواد خام، انرژی، و ارایه خدمات. نرم ابزار های قدرت عبارت است از: ارتباطات، اطلاعات، علم، هنر، تکنالوژی، رهبری، آگاهی عمومی، همبستگی ، و تشکیلات. چون در آفغانستان سیستم آمار تحقیقاتی هنوز مروج نیست ،پس با اتکا به گزارشات، تحلیل ها و مشاهدات میبنیم که دولت کرزی چقدر از سخت ابزار ها و نرم ابزار های قدرت استفاده مثبت کرده است .

در سال ۲۰۰۱ در پهلوی اجندای امریکا “جنگ علیه تروریزم” که سه هدف (سرنگونی حکومت طالبان ،متلاشی کردن القاعده، ، جلوگیری استفاده تروزیم از خاک افغانستان) را در بر داشت؛ رهبران شورای ائتلاف شمال ،عده ای محدودی از رده های پائنی طالبان ، و لیبرال های غرب گرا با اجندای “دولت سازی” به سبک و روش بلند پروازانه غربی وارد کازار سیاسی شدند. با تدویر لویه جرگه اظطراری ، انتقال قدرت از رئیس جمهور مخلوع برهان الدین ربانی ، تدوین قانون اساسی، و تشکیل اداره انتقالی ، تمثیل حاکمیت ( که مشروع یا نامشروع بودن آن از حوصله بحث بیرون است) آغاز گردید. از انجائیکه بازیگران (فردی و جمعی) با نفس و ذات لیبرالیزم نا آشنا بودند ؛ نمی دانستند در کجا و کدام حالت باهم تعاون و در کجا و کدام حالت در تنازع با هم عمل کنند؛ پس همه مجموعآ قدرت را با اجندای لیبرالی ولی عملآ با روش سنتی به تمثیل گذاشتند. این وضیعت باعث شد تا ،در سه دوره حاکمیت کرزی ، همیشه هدف غائی و درازمدت دولت نا معین ، وسایل و منابع موجود برای رسیدن به هدف بسیج و میسر داده نشود.

دربخش سخت ابزار های قدرت باید یاد آور شد که در طول تاریخ و تمام حاکمیت ها سخت ابزار های قدرت ( وسایل تولید، مواد خام، انرژی ) هیچگاهی در کنترول دولت ها نبوده؛ بلکه بنا بر مناسبات اقتصاد فیودالی حاکم در کشور این سخت ابزار ها در کنترول ملاکین بوده است و دولت ها همیشه محتاج پرداخت مالیات زمین داران و نیروی کار انسانی داوطلبانه اتباع (برای دفاع از کشور و نیروی حشر برای پروژه های عمرانی کلان ) بوده اند. در ۲۰۰۱ با سرازیر شدن کمک های مالی کشور های خارجی این قسمت از سخت ابزار های قدرت، مثل دهه هشتاد حضور شوروی ها ، دولت را از احتیاج مالیه زراعتی زمیندار بیشتر از پیش بیرون کرد. این وابستگی اقتصادی دولت به کشور های خارجی رابطه نیم بند ۸۰ ساله حکومت و مردم را کلآ قطع کرد. دولت با واریز شدن هزینه های سرسام آور مصروف عیش و نوش خود و مردم هم مکلف به تنظیم دخل و خرج امور زنده گی خود شدند. این گسست پیوند دولت و مردم بر علاوه فساد سیاسی باعث گسترش جنگ، نا امنی، و فساد آخلاقی اجتماعی شد.

به همین ترتیب عمده ترین و بزرگترین خطا و جفای حکومت حامد کرزی و شرکایش در ۱۳ سال حاکمیت اش بر میگردد به استفاده نادرست از نرم ابزار های قدرت :

آول، نرم ابزار ارتباطات در قدرت؛ دولت کرزی بدون یک دیدگاه معین ، ایدیالوژیک ، و دراز مدت (زیر شعار میان تهی آزادی های مدنی و ازادی بیان بی بیان ،بی میسر، و بی هدف ) کشور و مردم را در محاصره ،رسانه های آزاد و جامعه مدنی که گویا ذاتآ خوب و کاملآ بی عیب اند، قرار داد . در حالی که این نهاد های مدنی و رسانه ها در دانشگاه ها و حوزه عمومی در سایر نقاط جهان به شدت مورد بحث، انتقاد، و اساسا ذات و نفس شان مورد سوال اند. امآ در افغانستان با سوهٔ استفاده؛ این نهاد های مدنی ( که اصل استقلالیت ، عدم جانبداری ، و بیطرفی مسلکی را تا هنوز هم هضم نکرده اند) موازی در کنار دولت تا جائی میدان یافتند که حتی در اغلب موارد این سازمان ها (نه تنها پل ارتباطی بین مردم و دولت نشدند) بلکه بیشتر مشروعیت دولت را به مخاطره اندختند. همچنان بعوض پیوند دادن مردم برای اشتراک در حیات دموکراتیک ؛ جامعه مدنی و رسانه های آزاد ، کشور را وارد دور جدیدی از رونق و اشاعه افتراق زبانی، مذهبی،ملی، و سمتی کرد.

همچنین در بخش ارتباطات دولت کرزی نقش مسجد و مذهب کشوری را که در امر دولت سازی و ملت سازی از عناصر کلیدی اند، بکلی نادیده گرفت و در حاشیه دو این فاکتور به تصویب ،توشیح، و انفاذ قوانین کشوری پرداخت که بعضآ باعث نا رضایتی قدرت دین شد. چه بخواهیم چه نخواهم ، چه مستقیم چه غیر مستقیم، در تمام کشور های جهان از امریکا گرفته تا استرالیا، بآستثنای چند کشور محدود لائیک، نقش دین در فرهنگ و سنت مردمان کشور ها جاسازی شده است. این عدم شناخت حکومت کرزی از نقش دین و مذهب کشوری در بخش ارتباطات باعث شد تا مسجد ، تکایای ، و نهاد های عرفانی کشور بدست رافضی های ایرانی، وهابی های سعودی، دیوبندی های پاکستانی، و مالکی های ترکی سقوط کند. تا جای این بی توجهی دولت به مذهب کشوری (حنفی) پیشرفت که امروز ابعاد جنگ را هر روز پیچیده تر میکند.

دوم ، در بخش اطلاعات؛ حکومت کرزی در خرید، فروش، داد، گرفت ، تبادله ، سرقت، اطلاعات که بزرگترین بازی مخوف جهانی در میدان آفغانستان بود در رده آخر صف فعال بود. دولتش کلآ وابسته به اطلاعات فلتر شده ، رده بندی شده، و تلخیص شده از طریق حامیان بین المللی خود بود. اصلآ به اطلاعاتی که منجر به تحلیل برنامه های مدون و استراتژیک همسایه ها و رقبایش شود، دسترسی نداشت. از همین سبب در جلوگیری ، عقیم گذاشتن، خنثی کردن، حملات جنگی و امنیتی چندان موفقیت نداشت. این وابستگی اطلاعاتی از طرفی باعث ضعف جنگی ، و از طرفی باعث رخنه کردن عناصر نفوذی کشور های همسایه در ساختار های دولت شده تا جائیکه کلآ منافع ملی کشور در خطر قرار گرفت.

سوم، نرم ابزار قدرت علم و هنر؛ در عرصه علوم به مشکل میتوان دست آورد های چشمگیری از دولت کرزی را به توضیح گرفت . در عرصه هنر هم که معمولآ “رسالت هنر تعبیر زنده گی است” هنری که زنده گی را برای جامعه تعبیر کند، نهاد های فرهنگی دولت کرزی در عرصه موسیقی، تیاتر، سینما، میناتوری، مجسمه سازی، کاشی سازی، و سایر هنر های نفسیه هم پیشرفت های شایانی از خود به یادگار نگذاشته اند. با خوش بینانه ترین نگاه میتوان از هنر موسیقی پسا مدرنیزم انهم بشکل لجام گسیخته از جمله ستاره آفغان را به عنوان دست آورد هنری به آقای کرزی تبریک گفت. در غیر آن رسانه های تصویری، با سوهٔ استفاده از حق آزادی، با پخش فرآورده های هنری کشور های خارجی، با اهداف ثروت اندوزی ، در بین سنتی های جامعه هم باعث نفرین خود شدند و هم نوعی در ایجاد ، رشد، و تقویت آخلاق انحرافی برمصائیب اجتماعی کشور افزودند.

چهارم، نرم ابزار تکنالوژی ، اینجا هدف از تکنالوژی هم معنا ای ( مفروضات، داده ها، اسناد، و مسبوقات.) و هم ارتباطی ( الات، ادوات، سازمان، روش ها، تکنیک ها، سیستم ها و ابزار ها مانند رادیو، تلویزیون ، انترنیت ، لژ ها، کنفرانس ها ، همآیش ها) میباشد. حاکمیت های با استعداد در جهان همیشه از فناوری تکنالوژی به عنوان یک نرم ابزار قدرت تمام اشکال تفکر و فعالیت های اجتماعی را نظارت و اداره می کند. در یکنیم دهه که آفغانستان با تکنالوژی مدرن دسترسی پیدا کرد ؛ همه امکانات تکنالوژی دولتی بدسترس کرزی قرار داشت، ولی کرزی استعداد استفاده از تکنالوژی را نداشت ، بر عکس شرکا و رقبای درون حکومت اش با سوهٔ استفاده آز تکنالوژی هم در تضعیف کرزی و هم در بی ثباتی اوضاع سیاسی حد اعظمی استفاده را کردند. تکنالوژی در سیاست هر روز رونق بیشتری یافته است. حتی گاهی در دموکراتیک ترین کشور ها فناوری به عنوان یک نیروی سرکوبگر ظاهر شده و یا بعنوان تهدیدی مستقیم بر حریف خود بکار گرفته شده . متاسفانه چشم انداز، انتظار، استدلال ها، انتخاب ها و توانایی های کرزی در استفاده از تکنالوژی در عکس های دسته جمعی رهبران کشور ها، سخنرانی، و مصاحبه ها بزبان انگلیسی خلاصه شد.

پنجم، نرم ابزار رهبری ؛ در حاکمیت کرزی رهبری هم به شکل افتضاح آمیز آن تمثیل گردید؛ کرزی کشور را بیشتر شبیهه اروپای سالهای (۹۵۰ میلادی) بخصوص جرمن، فرنک، وانگلند رهبری کرد؛ هر قسمت از کشور را در ازای حمایت از خود به افراد مسلح که مورد نیاز و حمایت امریکا هم بودند، سپرد. بطور استعاره ای میتوان گفت که رهبری در حاکمیت کرزی بیشتر ریشه در تئوری انارشی داشت تا تئوری ساختاری ؛ وضعیت طوری مهندسی شد که زور بیشتر، خشونت بیشتر ، ثروت بیشتر، قرابت نزدیکتر، محل تولد، سن و سال، قومیت، حمایت بیشتر خارجی ها، فاکتور های تعین کننده رهبران در مقام های شان بود. از شائسته سالاری، نفوذ توده ائ، حرکت فردی و جمعی بطرف یک هدف جمعی خبری نبود.

ششم، نرم ابزار همبستگی؛ در حکومت کرزی بیشتر بوی و طعم هوس ، منافع فردی، و تحمیلی داشت تا ضرورت اجتماعی. برداشت جامعه غربی و اروپائی این بود که گویا معضل افغانستان قومی است؛ این برداشت فرضی ،بجای گسترش یک سیستم همگونی سمبول های نمادین مشروع ملی، به گروه های شریک دولت از همان روز های اول ۲۰۰۱ زمینه آنرا مساعد کرد تا در تعین القاب ملی، سمبول های ملی، سیاست، اقتصاد، نظامی، تعلیم و تربیه، هنر، ورزش، سرگرمی ها، رسانه ها، و تبلیغات برخورد قومی کنند. هر گروه بر قهرمان قومی، زبان قومی، تاریخچه قومی، اصالت قومی خود، تاکید کرد که سر انجام این روند از همه بیشترهمبستگی خود بازیگران داخلی را صدمه زد، تا جائیکه هر جنبشی، حرکتی، شورای، ائتلافی روندی، که هر روز عرض اندام میکند تا قبل از غروب همان روز از هم متلاشی میشود . این عدم همبستگی ورزش کاران را بجای تعاون در تعارض با هم قرار داد، سیاسیون تشویق به اهانت بر همدیگر شدند، خانه ملت به کانون حتاکی های ملی مبدل شد، نظامیان کشورهمدیگر را دور زدند، تبلیغات سوه به عوض تبلیغات سالم و هدفمند به فرهنگ تبدیل شد.

هفتم، نرم ابزار تشکیلات؛ در دوران قدرت کرزی در رقت بار ترین وضیعت خود قرار گرفت. در آوایل بیش از ۷۰ حزب سیاسی در آفغانستان ثبت شد. همانطوریکه سمارق وار این احزاب سر بیرون آوردند، همانطور بزدوی از پا در آمدند. دو اصل عمده در باب وضیعت اسفناک در بحث احزب حایز اهمیت. اول، آفغانستان سنتی هنوز فرهنگ حزب سازی به شیوه مدرن بر خواسته از غرب را ندارد. چون کادر های مجرب و حرفوی برای ایجاد تشکیلات حزبی، ایجاد سازمان های حزبی، مبارزات حزبی، تهیه پلاتفارم و مانفست حزبی ، انتخابات حزبی، مشارکت حزبی، رقابت حزبی، در آفغانستان وجود ندارد که بتوان حزب ملی با خصوصیات مدرن حزبی تاسیس کرد. عمده ترین احزابی که در گذشته مثل حزب دموکراتیک خلق، جمیعت ، حزب، وحدت ، جنبش وجود داشتند، بنا بر غیر معیاری بودن شان یا منحل شدند یا به اجزا منشعب و یا هم جز مایملک شخصی رهبران خود شدند که هر کدام بیش از نیم قرن رهبر حزب و بعد از رهبر به فرزندش میراث رسید. دوم، در حالیکه در جهان مدرن امروز تمثیل دموکراسی بدون حضور احزاب سیاسی مثل آنست که آدم خواسته باشد سوار بر اسپ به فضا سفر کند. ولی با وجود این همه ضرورت مبرم به حضور احزاب سیاسی باز هم دولت کرزی و حامیان بین المللی اش هیچ تمایلی به سرمایه گزاری درین عرصه نشان ندادند.

بهرصورت؛ آنچه این تشریحات در باب استفاده سخت ابزار ها و نرم ابزار های قدرت در دوران حاکمیت ۱۳ ساله کرزی نشان میدهد؛ حکومت کرزی یک حکومت ناپسند، ناکارا، و ناکام بوده است. پس حامد کرزی و شرکایش با این همه ناکارائی ها و ناکامی های شان چرا بدنبال تدویر لویه جرگه اند؟ این تلاش کرزی و شرکایش دو احتمال را پیشکش میکند . آول، حکومت فعلی کابل با ادعای تشکیل حکومت وحدت ملی که اپوزسیون را در خود شریک دارد ولی برای تمثیل دموکراسی در دور بعدی انتخابات کرزی را بعنوان یک اپوزسیون ضعیف،ناکارا، و ناکام در رقابت باخود ضرورت دارد، تا بدینترتیب پیروزی خود را برای بار دوم با همین شرکای موجود حکومت کابل تضمین کرده باشد. دوم، اینکه حامیان بین المللی کابل بخصوص امریکا در راستای استراتیژی جدید خود خواسته باشد از طریق لویه جرگه با شریک ساختن طالبان بدون گفتگوی های صلح ، به طولانی ترین جنگ خود در تاریخ پایان دهد. در هر صورت، هر چه باشد باید منتظر انکشاف اوضاع در اینده بود.

آیا حکومت محمد اشرف غنی در طی سه سال یک حکومت کارا بوده و یا ناکام؟

معمولآ میزان موفقیت هر حکومت و میزان رضایت مردم از حکومت را با میزان رضایت مردم از سطح زنده گی شان میتوان ارزیابی کرد. آما بر علاوه این شاخصه مشاهداتی برای تشخیص موفقیت دولت ها، فاکتور ها و عوامل معین دیگری در علوم سیاسی وجود دارد که میزان موفقیت دولت ها را با آن اندازه گیری میکنند. درینجا به ده عملکرد و وظایف اصلی یک دولت موفق اشاره کرده ؛ بعد به اندازه گیری آنها در دولت فعلی نظر انداخته تا ببنیم که آیا این دولت موفق بوده و آگر بوده تا پیمانه.

وظایف دولت ها:
اول، انحصار استفاده خشونت مشروع از طریق قوه قهریه
دوم، کنترول بر بیروکراسی کشور
سوم، مدیریت امور مالی دولت
چهارم ، سرمایه گذاری در سرمایه انسانی
پنجم، تعریف حقوق و وظایف شهروندی
ششم، ارائه خدمات
هفتم، ایجاد بازار برای بر قراری معاملات و خدمات
هشتم، مدیریت دارایی های دولتی از جمله محیط زیست، منابع طبیعی، ودارایی های فرهنگی
نهم، روابط بین الملل شامل برسمیت شناخته شده از طرف کشور ها، ورود به قراردادهای بین المللی و قرض گرف
دهم، حاکمیت قانون در قلمرو کشور

اول؛ دربخش استفاده خشونت مشروع از طریق قوه قهریه: گزارشات ، بررسی ها، مشاهدات نشان میدهد که دولت دست آورد چندانی نداشته است. درین رابطه بر اساس گزارش آخیر بازرس ویژه آمریکا برای بازسازی افغانستان (سیگار) میخوانیم که وضعیت کنترل دولت بر مناطق و جمعیت کشور از دو سال گذشته در بدترین سطح خود رسیده است. این گزارش می افزاید که با خارج شدن ۹ ولسوالی در شش ماه گذشته از کنترل دولت ؛ حالا دولت آفغانستان از ۴۰۷ ولسوالی بر ۷۴ ولسوالی کنترل و بر ۱۵۷ ولسوالی دیگر نفوذ دارد که جمعا ۲۳۱ ولسوالی میشود. همچنین درین گزارش به نقل از دفتر هیئت کمک سازمان ملل در افغانستان (یوناما) آمده که تلفات غیرنظامیان در ۹ ماه گذشته در مقایسه با مدت مشابه در سال گذشته، ۵۲ درصد افزایش یافته است. این گزارش و تلفات غیر نظامیان تخطی آشکار از استفاده مشروع خشونت از قوه قهریه میباشد. پس دولت با از دست دادن چند ولسوالی هم در میزان “انحصار استفاده از خشونت” و هم با کشتار افراد ملکی در “استفاده مشروع” از خشونت ناکام بوده است.

دوم؛ در کنترول بر بیروکراسی که ،در وسعت و عمق، بعد اصلی موفقیت حکومت ها را اندازی گیری میکند: در باب بیروکراسی دولت فعلی با چالش های فراوانی روبرو بوده است. از جمله نقش وظفیوی غیر ارجاعی رئیس شورای اجرائیه در قانون اساسی، سر کشی های بعضی سران ادارات در ولایات از مرکز، تخطی از اصل شائیسته سالاری در تعینات ، باعث اخلال روند مسؤلیت های عمودی و افقی در مجموعهٔ منسجم از قوانین در سطوح سلسله مراتبی، استخدام کارمندان دولت، امور قضایی ، تقسیم کار، نقش های اداری، و جریان استفاده از منابع دولت را مختل و تا سرحد تعطیل تهدید کرده است.

سوم؛مدیریت امور اقتصادی دولت: این بر هیچکس پوشیده نیست که اقتصاد افغانستان از هر وقت دیگر بیشتر متکی ووابسته است. اما انچه تا حالا از چشم مردم عادی پوشیده مانده نحوه ، طرز، تخصیص و اجرای این کمک ها است که چگونه در افغانستان مدیریت شده. به خصوص که چگونه صنعت پیمان کاری و موسسات غیر دولتی این کشور را مانند بسیاری از کشورهای دیگر فقیر دنیا به یک “جمهوری واهب” تبدیل کرده است. بهر صورت ؛ زیر شعارحق امتیاز و حق مالیکیت افغانستان در روند توسعه ؛ اشرف غنی سیاست های توسعه افغانستان در جهت ثبات اقتصاد کلان، دولت سازی ، فقرزدائی، و یا به شدت به پیشبرد مرکزیت و برنامه ریزی توسعه ملی ابتکار عمل را بدست گرفت . با استفاده از تجارب بیروکراتیک خود در بانک جهانی، آگاهی و اشنائی به کلچر تعهد کمک کننده گان در کوتاه مدت ، غنی سوار بر یک استراتژی بلند پروازانه برای اتصال اهدا کنندگان به تعهد بلند مدت و حصول اطمینان از حمایت بی قید و شرط کمک ها را در دستور کار دولت قرار داد. برای این منظور او میخواهد شرایط جدی و سخت گیرانه ای در تعامل با موسسات غیر دولتی و پیمان کار های بین المللی را در صدر کار هایش قرار دهد. بطور مثال با پافشاری بر مقررات سختگیرانه تاکید دارد که سازمان های غیر دولتی در بیش از سه بخش در یک زمان کار کرده نمی توانند . یا با ایجاد کمیسیون ملی تدارکات خواست که فساد مالی را محار کند. به عبارت دیگر، بصورت کل خواهان ان است که توسعه در افغانستان باید بر برنامه های بلند مدت و پایدار متمرکز و اعانه دهندهگان باید انرا رعایت نمایند که این امر منجر به پاسخگوی بهتر روند توسعه اقتصادی می شود. ولی انتقاد های رو به افزایش شرکای دولت و عدم همکاری مخلصانه کشور های کمک دهنده مانع عمده درین راستا بوده است .

چهارم ، سرمایه گذاری در سرمایه انسانی: این بخش کار دولت بیشتر منوط و پیوسته با اصل سوم که در بالا تفصیل آن ارایه شد، میباشد. هر چند که کشور های کمک کننده در راستای تعهد بلند مدت و حصول اطمینان از حمایت بی قید و شرط کمک ها، متعهد شوند، به همان میزان موفقیت دولت در سرمایه گذاری در سرمایه انسانی، توسعه، و امنیت انسانی بلند میرود که با تاسف کمتر توجه ای از طرف حامیان بین المللی دولت کابل صورت میگیرد.

پنجم، تعریف حقوق و وظایف شهروندی: این پروسه را حکومت اشرف غنی با خوش بینی ها ، بلند پروازی ها، با خیالات لیبرالستی آغاز کرد؛ آما بنا بر نفس ، ذات، و ماهیت حکومت (قومی ـ ملی) اهداف این تلاش در روی کاغذ در قفسه ای ادارت حکومتی بایگانی شد .

ششم، ارائه خدمات ؛ دو مشکل عمده در راه خدمت رسانی به مردم دولت را با چالش روبرو دارد: اول امنیت است که از طرفی دسترسی دولت به مردم را محدود دارد و از طرفی بخش اعظم عایدات نا خالص ملی و داخلی در جهت مسائل نظامی مصرف میشود. دوم معضل رقابت و رویاروئی بخش غیر دولتی با دولت است. به نظر می رسد که در مورد افغانستان، مفاهیمی مانند توسعه، جامعه مدنی، و سازمان های غیر دولتی طوری بکار گرفته میشود که گویا ذاتآ خوب و کاملآ بی عیب اند . در حالی که این مفاهیم در دانشگاه ها و حوزه عمومی در سایر نقاط جهان به شدت مورد بحث، انتقاد، و اساسا مورد سوال اند. امآ در افغانستان تمام دستاوردهای دهه گذشته با شقاوت کامل به جامعه مدنی و سازمان های بین المللی وسازمان های غیر دولتی نسبت داده میشود . بنابراین، اولین گام موفق برای رشد و توسعه افغانستان ساختارشکنی بخش موسسات غیر دولتی بوده و چگونگی نسبت دستگاه دوقلو جامعه مدنی و صنعت سازمان های غیر دولتی با دولت است که دولت اشرف واقعآ میخواهد این روند را روشن کند؛ ولی با تاسف درین چالش بازیگران داخلی و خارجی روی ملحوظات و منافع خاص خود نه تنها حاضر به همکاری با دولت نیستند، بلکه موانع بزرگ هم ایجاد میکنند. اینها همه دست به دست هم داده و زمینه ارائه خدمات عام المنفعه را با رکود بیش از حد روبرو کرده است.

هفتم، ایجاد بازار برای بر قراری معاملات و خدمات: از ۲۰۰۱ که غرب بر اساس باورهای بنیادی ضد دولتی متکی با اصول نئولیبرالی؛ صنعت پیمان کاری، و موسسات غیر دولتی را موازی در کنار دولت تا جائیکه حتی در اغلب موارد این سازمان ها مشروعیت دولت رابه مخاطره اندختند، ایجاد کردند. بآاستفاده از فصاحت و بلاغت کلام که گویا دولت از ظرفیت های لازم برای اجرای برنامه های توسعوی بر امده نمی تواند، اعانه دهندگان حضور پیمان کار ها و موسسات غیر دولتی خود را توجیه و بر دولت افغانستان قبولاندند ودر نیجه مبالغ هنگفت و سرسام اوری از کمک ها به حساب های این موسسات واریزگردید. و ایجاد بازار برای بر قراری معاملات و خدمات در زیر سایه مقوله بازار آزاد دست دولت را درین زمینه کوتاه نگهداشت و دولت اشرف غنی تا هنوز نتوانسته در ایجاد بازار برای بر قراری معاملات و خدمات موفقیت های چشم گیری داشته باشد. بدین ترتیب هم دولت ظرفیت های خود را بعنوان سهمدار مساعد برای جلب سرمایه گزاری های خارجی نتوانست بلند ببرد و هم سکتور خصوصی نتوانست به سهمداران مطمینی برای جلب سرمایه گزاری های خارجی بدل شود.

هشتم، مدیریت دارایی های دولتی (از جمله محیط زیست، منابع طبیعی، ودارایی های فرهنگی). درین زمینه اعداد، ارقام، تحقیقات ، گزارشات موثق کمی وجود دارد و به مشکل میتوان دست آورد های دولت را ارزیابی کرد. آما گزارشات رسانه ای از استخراج و استفاده بی رویه ، غیر مسولانه، و غیر حرفوی از منابع طبعی (معادن زیر زمینی، جنگلات ، غصب زمین ها، و منابع آبی ) توسط عوامل خارجی و داخلی بیانگر یک فاجعه طبعی و ملی میباشد. بدین ترتیب عدم همکاری های کافی ، عدم مسؤلیت پذیری های لازم، و نبود پشتیبانی های مفید از شرکای نظام، حامیان بین المللی ، و حکومت های محل حکومت اشرف غنی را بیش از حد با چالش روبرو کرده است.
نهم، روابط بین الملل شامل (برسمیت شناخته شده از طرف کشور ها، ورود به قراردادهای بین المللی و قرضه گرفتن): دولت اشرف غنی در سال های آخیر با پائین آوردن آفغانستان از لست فساد در شفافیت بین المللی از رده اولین کشور و فاسد ترین کشور جهان به رده ششم کشور فاسد جهان، باعث جلب اعتماد بیشتر کشور های کمک دهنده به آفغانستان شود. همچنان آفغانستان با ابتکار تشکیل کنفرانس کابل (هر چند نمادین و بدون دست آورد) ولی توانست با کنفرانس چهارجانبه و کنفرانس ماسکو همتائی منطقه ائی را به نمایش بگزارد. بدین ترتیب خود را بعنوان مدیر گفتگو های صلح (هر چند ناملموس) معرفی کند. آگر همکاری های منطقه ای و جهانی منجر به تامین صلح در آفغانستان شود؛ کنفرانس چهارجانبه و کنفرانس ماسکو نهایتآ و از نظر سیاسی و آخلاقی باید منتهی به کنفرانس کابل شود، چون با هویت افغانی (پایتخت کشور) از اعتبار بین الافغانی بر خوردار خواهد بود.
دهم، حاکمیت قانون در قلمرو کشور. متاسفانه که حاکمیت قانون در آفغانستان از همه بیشتر توسط قانون گزاران، مجریان قانون ، و قضات قانون دولتی در کشور نادیده گرفته شده و یا زیر پا میشود. در قلمرو زیر کنترول مخالفین مسلح طالبان حاکمیت قانون (قوانین شرعی و عرفی) با هزینه کمتر، صرفه وقت ، با دقت بیشتر، عادلانه ر و رضایت مردم به اجرا گذاشته میشود. حتی تا جائیکه گزارشات حاکی است ؛ مردم از قلمرو دولت برای اجرای قانون بطور عدلی به محلات طالبان در رفع دعاوی حقوقی، قانونی ، و مدنی خود میروند.

بهر صورت؛ این بحث را صرف میتوان با درجه بندی میزان دست آورد های دولت (از ۱ تا ۱۰ که عدد ۱ پائین ترین و عد ۱۰ بلندترین دست آورد میباشد ) را اندازه گیری کرد:
اول، انحصار استفاده خشونت مشروع از طریق قوه قهریه;  از ۱۰ مسحق ۳
دوم، کنترول بر بیروکراسی کشور; از ۱۰  مستحق ۲
سوم، مدیریت امور مالی دولت;   از ۱۰ مستحق ۴
چهارم ، سرمایه گذاری در سرمایه انسانی;  از ۱۰ مستحق ۴
پنجم، تعریف حقوق و وظایف شهروندی ;  از ۱۰ مستحق ۲
ششم، ارائه خدمات;  از ۱۰ مستحق ۵
هفتم، ایجاد بازار برای بر قراری معاملات و خدمات;  از ۱۰ مستحق ۴
هشتم، مدیریت دارایی های دولتی  ,از جمله محیط زیست، منابع طبیعی، ودارایی های فرهنگی ;  از ۱۰ مستحق ۲
نهم، روابط بین الملل شامل (برسمیت شناخته شده از طرف کشور ها، ورود به قراردادهای بین المللی و قرض گرفتن ; از ۱۰ مستحق ۷
دهم، حاکمیت قانون در قلمرو کشور;   از ۱۰ مستحق ۴
حد اوسط میزان موفقیت حکومت اشرف غنی ۳٫۵ است که در مقایسه با حکومت کرزی که حد اوسط نمرات اش ۲٫۵ بود، بهتر بوده ، ولی بصورت کل یک حکومت ناکام بوده است.

آیا طراحی ها، پیش فرض ها ، و محاسبات جنگ آفغانستان از ۲۰۰۱ تا امروز دقیق و مؤجهٔ بوده است؟

 
پیش فرض های سیاسی در ۲۰۰۱ بر این خیال بنیاد گذاشته بود که گویا با تاسیس حکومت پسا طالبان با اجندای لیبرال دموکراسی از نوع غربی میتوان آفغانستان را از انزوای سیاسی و اقتصادی بیرون آورده شامل جامعه جهانی ساخت . طرح های نظامی سازمان ملل متحد، ناتو، و ایالات متحده آمریکا هم با استفاده از حق شفعه  مبنی بر آنکه کسی دو باره از آفغانستان حملاتی را علیه امریکا و غرب سازماندهی کرده نتواند، بر آفغانستان لشکر کشیدند. اینک بعد از ۱۶ سال در طولانیترین جنگ خارجی در تاریخ امریکا میبنیم که این طرح ها و پیش فرض ها تا چه حد کارا و موفقیت آمیز بوده است.
برای وضاحت بهتر از وضیعت نظامی بحث را با ارایه جدول زمانی طرح های جنگی اغاز میکنیم . ایالات متحده آمریکا با آغاز یک عملیات نظامی سنگین از هوا القاعده را متلاشی و رژیم طالبان را در ۲۰۰۱ در کابل و دیگر شهر های کلان سقوط داد. از همان روز های آول سقوط طالبان تا همین اکنون آفغانستان توسط جت های شکاری، ب ۵۲ ، و هواپیما های بدون سرنشین امریکائی بمباران شده است. در سال ۲۰۰۳ امریکا پیروزی در سرنگونی حاکمیت کامل طالبان در آفغانستان را رسمآ اعلان کرد. در ۲۰۰۵ طالبان دوباره گروه بندی مجدد و جنگ علیه حضور نظامی آمریکا، ناتو، و نیروی های نظامی ملل را اعلام کردند. در ۲۰۰۹ نظر به افزایش جنگ ها به نفع طالبان ایالات متحده به تعداد ۳۰۰۰۰ نیروی تازه نفس را به جمع بیش از ۱۰۰۰۰۰ نیروی قبلی خود در افغانستان افزود.
 در نطق سالیانه خود در شام کرسمیس ۲۰۱۳ با یک ادعای جسورانه بارک اوباما رئیس جمهوروقت امریکا با بیان یک عبارت کوتاه ” ما شاهد پایانی هستیم ” خبر از یک”پایان مسؤل ” از مداخله سیزده ساله نظامی در آفغانستان را به مردم امریکا موفقیت آمیز مژده داد. و با اعلان یک جدول زمانی برای خروج نیروی های امریکائی تا سال ۲۰۱۷ از آفغانستان این مژده “پایان مسؤل” را مهر ثبوت زد. دقیقآ؛ چون هر پایان مسؤل ارائه نتائج ملموس را در بر دارد. ولی شاهدان عینی با در نظرداشت وضع موجود همان وقت در افغانستان با مشکل چنین ادعای جسورانه ای از طرف بارک اباما را مورد تائید قرار دادند. بهرصورت چنین ادعای صورت گرفت و حالا می بینیم تا چه حد آن ادعا و طرح درست بوده.
به تعقیب اعلان پیش فرض پایان مسؤل از جانب امریکا؛ متحدین غربی ، ناتو، سازمان ملل به حضور نظامی خود در آفغانستان تا سرحد خروج قطعی (کانادا، فرانسه) تصمیم گرفتند. بعد از خروج قطعات بیش از یکصد هزار سرباز خارجی، امنیت آفغانستان بدوش نیرو های امنیتی افغان با حمایت نیرو هوائی امریکا سپرده شد. در نتیجه از ۲۰۱۴ تا امروز نیروی های دولتی ضیعف شده و طالبان با دست بالا این جنگ را تا ۲۰۱۷ با احتمال سقوط دولت کابل به پیش بردند. در ۲۰۱۷ بعد از مدت ها رایزنی با کارشناسان سیاسی، نظامی، و استخباراتی بالاخره دونالد ترامپ رئیس جمهور فعلی امریکا استراتیژی کثیرالجوانب حضور نظامی خود در جنگ افغانستان را اعلان کرد. به این استراتیژی جدید امریکا هم مثل دیگر طرح ها و پیش فرض های گذشته شاهدان، کارشناسان، و تحلیگران به دیده شک مینگرند. از جمله کارشناسان امور ناتو، برنو لت (صندوق وجهه مارشال جرمنی) در مورد گزینه نظامی بد گمان است و میگوید ; در کشوری که همه چیز غیر قابل تصور است، گزینه های نظامی نتیجه اندک مطلوب را در پی خواهد د
بدین ترتیب طرح و پیش فرض تازه امریکا در دور جدید جنگ ها برای شکست طالبان در میدان های جنگ بیشتر بر شیوه “عملیات های مخفی ” بنیاد گذاشته شده است. این روش مبارزه با حضور نیروی استخباراتی در زمین و استفاده از جت های شکاری ، ب ۵۲، و هوا پیماهای بدون سرنشین از هوا، عملیات های تهاجمی شبانه در نظر دارد وضع جنگ را به نفع کابل تغیر دهد. آما بعضی کارشنان نظامی و سیاسی استدلال میکنند که استفاده از هوا پیما های بدون سرنشین و عملیات شبانه نه تنها موثر نیست، بلکه نتائج معکوس ببار میآورد. بعضی ازین کار شناسان استدلال میکنند که؛ تلاش های ضد تروریستی، از طریق نادیده گرفتن حاکمیت قانون در سطوح ملی و بین المللی و نقض قوانین بین المللی، از جمله منشور سازمان ملل متحد و آزادی های اساسی، آنها نه تنها به ارزش هایی را که از آنها حمایت و بدنبال آن هستند، خیانت می کنند، بلکه آنها همچنین می توانند افراط گرایی خشونت آمیز را بیشتر تحریک و تحمیل کنند. چون با هدف قرار دادن محلات مسکونی که طالبان در آن جابجا میباشند افکار عمومی و نخبگان سیاسی بخصوص در محلات را بیشتر بر آشفته و علیه دولت تحریک کرده و زمینه سرباز گیری برای عملیات های انتقام جویانه را به نفع طالبان تسریع میکند. حتی ان رایت ، سرهنگ سابق ارتش و دیپلمات سابق آمریکا، در مصاحبه ای با دنیس جرج برنشتاین برای کنسرسیوم اخبار، یک رونوشت از آن در مقاله ای با عنوان “فراخوانی هواپیماهای بدون سرنشین به عنوان یک جرم جنگی در سال ۲۰۱۶ نتشر شده است :استفاده از هوا پیما بدون سرنشین را بعنوان نوعی ابزار ترور تلقی میکند.
بهرصورت ؛ بر اساس این طرح و پیش فرض جدید امریکا در جنگ با طالبان تا آکنون ۲۴ اکتبر سال ۲۰۱۷ میلادی ۲٫۵۶۸ عملیات ضربتی توسط نیرو های نظامی امریکا برای هدف گیری طالبان صورت گرفته که در نتیجه ۱۱۴۳ نفر افراد مسلح ، ۸۸ نفر افراد ملکی ، ۲۷ نفر طفل کشته ، و ۲۴۷ نفر زخمی بجا گذاشته است.
شیوه مبارزه از طریق هواپیماهای بدون سرنشین در پاکستان که از سال ۲۰۰۵ با از سر گیری فعالیت طالبان آغاز و تا ۲۰۱۵ به شدت در مناطق قبایلی انجام شد . امریکا از ۲۰۰۵ الی ۲۰۱۵ به تعداد ۳۲۷ عملیات نظامی با هواپیما بدون سرنشین انجام داد که در نتیجه ۲،۷۲۵ مخالف مسلح را کشته، ۳۵۴ نفر زخمی، صد ها فرد ملکی را کشته و یا زخمی کرد. بسیاری از کارشناسان معتقد اند که این شیوه مبارزه نه تنها منجر به تخفیف خشونت و سرکوب طالبان نشد؛ بلکه بیشتر نفرت اهالی ملکی از آمریکا را در میان مردم قبایل پاکستان افزایش داد.
دیوید کول  پروفیسور حقوق در دانشگاه جورج تون چنین استدلال میکند؛ استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین برای کشتن هزاران نفر از دشمنان ما و بسیاری از غیر نظامیان، بسیاری از آنها به دور از میدان جنگ صورت میگیرد. اما به عنوان شهروند ما نیاز به تصویب داوری داریم … هر چند هوا پیما بدون سرنشین کشتن را آسان تر میکند ، آما عوارض جانبی آن مشکل را بیشتر میکند. تعاریف مبهم دامنه این جنگ و تعریف دشمن حتی خطری را برای ایجاد یک سنت که هواپیماهای بدون سرنشین را می توان در برابر هر کسی ، هرجا و هر طور استفاده کرد، بوجود میآورد؛ در حالیکه وعده ما در مورد امنیت ملی اینست که مبارزه با تروریزم در چار چوب ارزش های ما و حاکمیت قانون مبارزه با تروریسم تنظیم میشود. پس چه اتفاقی برای وعده تطبیق قانون و رعایت ارزش ها میافتاد؟
در همین راستا سازمان عفو بین الملل  چین خاطر نشان میسازد؛ سیاست و عمل ایالات متحده در مورد قتل های هدفمند و هواپیماهای بدون سرنشین نه تنها به خودی خود قابل نگرانی است؛ بلکه یک مسبوق خطرناکی را بجا میگزارد که سایر دولت ها می توانند از آن برای اجتناب از مسئولیت قتل های غیرقانونی خود استفاده کنند. خطر واقعی وجود دارد که استفاده مداوم از هواپیماهای بدون سرنشین توسط ایالات متحده آمریکا و تعداد بیشتری از کشورهای دیگر، پایه های چارچوب بین المللی برای حمایت از حقوق بشر را از بین می برد.
بهرصورت ؛ آنچه از دل این استراتیژی تازه دونالد ترامپ و بدبینی های کارشناسان پیرامون طرح ها و پیش فرض های این استراتیژی میتوان بیرون آور اینست که آفغانستان و مردم آن روز های دشواری را پیش رو دارند. وضع موجود در منطقه خیلی پیچیده و مغلق است. گرچه روسیه و چین اصرار دارند که نمی خواهند ایالات متحده امریکا را در آفغانستان جایگزین شوند، اما از قصد گسترش نفوذ منطقه ائی خود به هیچ عنوان دست بردار نیستند؛ به همین ترتیب بازیگران منطقه ای هم ازین رقابت های قدرت بزرگ در آفغانستان استفاده کرده در میدان افغانستان نیابتآ بر همدیگر میتازند. در حال حاضر وضیعت موجود از همه بیشتر به یقین که منافع امریکار را در آفغانستان و منطقه بیشتر تهدید میکند. پس آگر این طرح و پیش فرض امریکا “عملیات مخفی” نتیجه مطلوب ببار نیاورد؛ برای امریکا هیچ گزینه باقی نمیماند جز اینکه حکومت کابل را با طالبان تعویض کند.
بدینترتیب آمریکا هم منافع خود را در منطقه حفظ خواهد کرد، هم مردم آفغانستان از شر حکومت فاسد، ناکارا، و ناکام موجود نجات پیدا میکند و هم خشونت در منطقه کاهش میابد. امروزه آفغانستان برای مردمش به یک کشور فاجعه تبدیل شده چون؛ برعلاوه جنگ خونین نیابتی( فساد قوا ثلاثه، ناکار آئی قوا ثلاثه، غصب مالکیت معنوی و مادی ملی، بی امنیتی، زورگوئی هر عضو دولت ) مصائیبی اند که با هیچ نظام ای جز یک سیستم “نیمه اجبار و نیمه رغبت  ” نمی توان مردم را ازین فاجعه نجات داد. به همین ترتیب کوتاه کردن دست بازیگران منطقه ای که در بافت های قومی، مذهبی ، وسیاسی نخبگان بی هویت کشور نفوذ کرده اند، هیچ اصلی غیر از یک جبر خشن موثر نیست . آگر امور کشور در ذیل برنامه کمک های مشروط امریکا به طالبان واگزار شود ؛ به یقین که با کمک امریکا ،همکاری کشور های منطقه، و پشتیبانی مردم آفغانستان ، طالبان در تخفیف مصائیب موجود و در ایجاد یک دولت فعال در عرصه ملی و بین المللی گام برخواهند برداشت.

شکل گیری ، اوج گیری ، و سقوط قدرت های بزرگ یک امر معمول است.

در پی سقوط امپراطوری و تمدن روم باستان در قرن پنجم میلادی در منطقه مدیترانه، شرق میانه تا شاخ افریقا، و اروپائی غربی و شرقی سه تمدن جدید شکل گرفت. اول؛ تمدن اروپای غربی و شمالی که از زیر ویرانه ها و تاریکی های قرون وسطی سر بلند کرد و بر بنیاد (باور های مسیحی، فرهنگ ژرمن، و بازمانده ای میراث های کهنه ) ، دوم ؛ تمدن بیزانتین در اروپائی شرقی با (ارزش های مسیحی، ثروت های فراوان روم، و فرهنگ باستانی) ، و سوم تمدن اسلامی با (اموزه های دروس کلاسیک ، ثروت مادی سرشار، و دست آورد های علمی و نو آوری ها) عرض اندام کردند.

باوجود که امپراطوری اسلامی و امپراطوری بیزانتین تا قرن دهم میلادی دست بالای نسبت به امپراطوری اروپای غربی داشتند ؛ ولی در جریان یکهزار سال (۴۵۰ـ ۱۴۵۰میلادی) بالاخره تمدن اروپای غربی توانست تا دیگر تمدن ها را تحت شعاع قرار دهد. این تمدن اروپائی با کمک سه صنعت (صنعت برده داری، صنعت استعمار، و صنعت انقلاب درتکنالوژی) توانست تا قدرت های بزرگی ( انگلیس و فرانسه) و بعد از ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۱ ایالات متحده امریکا و شوروی وقت سه اصل مهم ( نظم و امنیت جهانی، تسلط بر جهان، و رونق جهانی اقتصاد) را در دستور کار و اجندای خود داشته باشند. بعد از ۱۹۹۱ با سقوط شوروی وقت مسؤلیت (نظم و امنیت جهانی، تسلط بر جهان، و رونق جهانی اقتصاد) بطور یک جانبه در دستور کار ایالات متحده امریکا قرار گرفت.

ولی طوریکه حوادث، انکشافات، و رویداد ها درین سه دهه نشان میدهد ، بر خلاف ادعا های دانشمندان امریکائی چون فوکویاما که بر طبل ظفر و پیروزی قاطع لیبرال کاپیتالیزم نواخت؛ اینک به نظر میرسد که ایالات متحده امریکا طور شاید و باید در اجندای جهانی (تسلط، رونق جهانی اقتصاد، نظم و امنیت جهانی ) موفق نبود است تا جائیکه حتی امروز بعضی از قدرت های نو ظهور منطقه ای و جهانی علنآ صحبت از شکست و سقوط امریکا بعنوان قدرت بلامنازع میکنند. در هفدهم الی بیستم اکتبر ۲۰۱۷ بیش از ۱۳۰ کارشناس از ۳۳ کشور جهان در چهاردهمین نشست سالانه کلپ ولدای در شهر سوچی روسیه گرد هم آمده و پیرامون منازعات جهانی، رفتار ایالات متحده در سطح جهانی، بحران دموکراسی در غرب، تحریم ضد روسیه گفتگو کردند.

درین گفتگو ها کار شناسان روسی چنین اظهار نظر کردند؛ “نظم و امنیت جهانی در حال فروریختن است؛ آیا شروع جدیدی در راه است؟” در سخرانی افتطاحیه خود اندری بیسترتسکی رئیس انجمن ولدای کلپ چنین اظهار داشت؛” همواره جریان منازعات ، مخالفت ها ، و ویرانه های کهنه راه بسوی فصل جدید باز میکند” وی همچنین افزود ؛”منازعات موجود دید منطقی و مدیریت روشنگرانه ضرورت دارد که آگر منازعه درست مدیریت نشود، عواقب ناگوار ببار می آورد”

بهرصورت؛ کارشناسان از جمله سرگئی کاراکانف از روسیه معتقد است که وضیعت دوران جنگ سرد آما این بار خطر ناک تر از آنزمان در جهان حاکم است. همه تلاش میکنند تا از جنگ های کلان جلوگیری کنند، ولی احتمال وقوع آن از هر وقت دیگر بیشتر است. پس نظم نوین وسیعآ مستلزم همکاری های کشور های دارای سلاح هسته است.

تئوسومر سرمقاله نویس روزنامه دای زیت از جرمنی مدعی است که جهان در خط ایدیالوژی گذشته پیرامون چالش ها (ازدیاد نفوس،توسعه شهری، محیط زیست) که مشکل همگانی است ، نباید بر محور ایدیالوژی ، بلکه بر محور آلویت و فوریت به آنها برخورد کنند.

فوینگ منشی روابط خارجی کانگریس ملی خلق  چین خاطر نشان کرد؛ “پارادیم ژئوپلیتیک برای توضیح تغییراتی که در سیستم جهانی مدرن لازم است ، کافی نبود. با تغییر در پیکربندی ژئوپولیتیک، مدل “هسته و حاشیه ” دیگر مناسب نیست: ما همه در یک فضای اقتصادی زندگی می کنیم. بعباره ساده تر مودل استثمار و انتقال ثروت ها از کشور های حاشیه به کشور های هسته دیگر اجرائی نیست چون باعث رشد فقر جهانی میشود. واضحآ که جهان نیاز آشکار برای یک سیستم حکومتی جهانی و یک سیستم امنیتی جهانی دارد که برای سیستم اقتصادی جهانی موجود مناسب باشد  “

درین میان تئوریها و موضع گیری ها ویلیام واولفورت، استاد در کالج دولتی دارتموث (ایالات متحده)، در مقایسه با سخنان شرکتکنندگان جلسه از روسیه، اروپای غربی، خاورمیانه و چین، متناقض است. به گفته ویلیم واولفورت، نظم جهانی موجود کاملا پایدار است. نباید منتظر ظهور یک نظم جدید از درگیری های کنونی باشید. والفورت گفت، جنگ های کمتری امروز در جهان وجود دارد تا در سایر دوره های تاریخی، و احتمال وجود یک جنگ عمده توسط قدرت های هسته نا محتمل است.

از دل خوش بینی ها و بد بینی ها، سوظن ها، پنهان کاری، وعدم اعتماد ها درین کنفرانس میتوان چند مطلب را بیرون آورد. آول؛ قدرت لیبرال کاپیتالیزم ایالات متحده در یکی دو دهه آینده سقوط کند یا نکند؛ ولی به یقین که این کشور دیگر قدرت بی رقیب وبلا منازع در ساحه رونق اقتصادی، تسلط سیاسی ، و پیشرفت تکنالوژی در جهان نیست. دوم؛ از واکنش ها درین کنفرانس بوضاحت بر می آید که کاندید های متعددی بجای یک قطبی بودن امریکا در تامین نظم و امنیت جهانی، توسعه اقتصاد جهانی، و تسلط سیاسی بر جهان برای رقابت ، تعاون ، و هم آهنگی آماده گی دارند. سوم؛ از همه مهمتر که امریکا هم بصورت کل می پذیرد که نظر به حجم ، ابعاد و عمق مشکلات فراوان در جهان دیگر توانائی مدیریت یک جانبه بر جهان را ندارد. سیاست های انزواگرایانه دونالد ترامپ رئیس جمهور این کشور در امور اقتصادی، محیط زیست بیانگر این واقیعت است. چهارم؛ و با تآسف مهمترین انتظاری که در حال تا هنوز در جهان روشن نیست ؛ اینست که درین کنفرانس در طول بحث ها هیچ اشاره ای به یک سیستم یکپارچه عملی درجهان که بتواند به عنوان تأیید خروج نهایی از گذشته و ورود به دور جدید جهانی باشد، دیده نشده. پنجم، بصورت کل؛ تغیرات در سطح جهانی هر چه باشد نمی تواند خارج از دایره حکومت داری خوب، رونق اقتصادی جهانی، نظم و امنیت جهانی، رسیده گی به محیط زیست، تقلیل خصومت ها، ازدیاد تعاون و هم آهنگی باشد.

تعریف هویت ، بحران هویت ، و یا نفی هویت؟

تاریخ جعلی، نام جعلی ، هویت جعلی عباراتی است که بیش از حد مکررآ در رسانه ها و شبکه های اجتماعی توسط افغان ها (به خصوص در خارج از کشور) برای اشاره به رویداد های سیصد سال آخیر در باب کشور افغانستان بکار گرفته میشود. سرگرمی با چنین عباراتی عمدآ یا جهالت است و یا قصدآ بیان و ابراز نفرت که هر دو مردود اند. درین باب امیدوارم که اولی یعنی جهالت باشد و کسانی که از این عبارات استفاده بی اعتنا میکنند به مبدا، تاریخ و نارضایتی هویت ملی درست اشنا نمی باشند. مطمینآ و خوشبختانه این دسته افغانها با جهان بینی شدید تقلیدی، جدا شده از اصلیت خود که می تواند در هر جامعه وجود داشته باشد، در افغانستان خیلی کم یافت میشود.

بهرصورت؛ درینجا از تفصیل پیرامون تاریخ و نام این کشور صرف نظر و بحث را پیرامون هویت ملی مردم با یک تعریف خیلی مختصر ادامه میدهیم. هویت ملی شخصیت استمراری یک ملت است که این شخصیت استمراری در قید یک سلسله فاکتور های مختلف رائج در یک سرزمین در میان مردمان شکل میگیرد . وقتی به پای تعریف هویت ملی در آفغاستان معاصر میرسیم ؛ این هویت از سه مرحله تاریخی شکل گرفته است:

آول؛ هویت قبل از اسلام که (هویت آریائی ) همراه با دساتیراخلاقی ” اندیشه ی نیک، گفتار نیک، و کردارنیک” و بعضی دیگر از عرف، عادات ، و سنن پسندیده است که از قبل از اسلام تا هنوز هم در میان مردم رائج و آنها را با دل و جان رعایت میکنند.

دوم؛ مرحله بعد از اسلام تقریبآ از قرن دوم تا قرن دوازدهم هجری قمری (هویت خراسانی) است که با هجوم اعراب و با اشاعه اسلام حنفی ، با نظامیگری ترک های غزنه (۳۴۴ ه.ق. ۵۸۳ ه. ق)، نظامیگری غوری ها (۵۸۰ ه ق الی ۶۱۷ ه ق) و تهاجم مغل ها ( ٦١٨ ـ ١١٦٠ هجرى ) که “آمدند و هر کدام هم دست آورد های ماندگاری بجا گذاشتند و هم ساختار ها، معرفت ها، اندوخته ها را برکندند ، و سوختند ، و کشتند ، و رفتند” ، هویت دوم را ساخته است.

سوم؛ تشکیل آفغانستان معاصر “هویت ملی” است که با فروپاشی امپراطوری خراسان با سقوط نادر افشار، امپرطوری مغل ها در هند، امپراطوری عثمانی در ترکیه، و ایجاد دولت های مدرن در جهان که برخواسته از تمدن اروپائی است هویت سوم شکل میگیرد.

در سیصد سال گذشته که آفغانستان معاصر شکل گرفته ؛ مجموعه ائی (زبان، دین، کتاب مقدس، اصول، عرف، عنعات، سنن ، ضرب المثل ها، آموزش و پرورش، صنایع ،معاملات، هنرها، و عرفان) که عناصر فراوان را از دو هویت قبلی بعنوان “فرهنگ مشترک همه آقوام ” را در خود دارد ؛ جوهره این هویت استمرار و یا معاصر را شکل داده است ؛ از همه مهمتر که در میان این مجموعه که هویت استمرار را شکل داده است ، هیچ جوهره آن قائمه کلی هویت معاصر و هیچ جوهره آن مخصوص از ارزش های یک قوم واحد نیست . به عباره ساده تر؛ مثلآ دین و سنت “قائمه ها و جوهر اساسی” این هویت هستند ، ولی باز هم هر کدام ازین دو قایمه تا حدی تضعیف شوند، باز هم بحران هویت ایجاد نمیشود؛ چنانچه از ۱۹۳۲ الی ۱۹۷۹ دین ، سنت ، و مظاهر مدرنیته با هم در تآمل قرار داشتند ، نه در تقابل. بدین ترتیب؛ سوای آنکه ریشه ، منبع، و معنی کلمه “آفغان “چیست ؛ این هویت مشترک معاصر را بنام سرزمین مثل تمام ملل جهان ( هویت ایرانی، هویت هندی، هویت روسی، هویت چینی، هویت امریکائی ) هویت ما هم “هویت افغانی” تعریف و یاد میشود.

از طرفی هم انسان از بدو “خلقت ” و یا “تکامل” تا امروز در جستجو، تعریف، و دگرگونی هویت مواجهه بوده است . بنیاد اساسی هر هویت سه مولفه ، که با هرنوع تغیر هویتی ، باز هم این مولفه ها (زبان، دین، و سرگرمی) ها است ؛ قائمه های پایدارهویت باقی میماند ؛ درین سرزمین هم ( زبان دری، دین اسلام، و سوار کاری) اولآ متعلق به هیچ قوم خاص نیست؛ دومآ برای قرنها و تا امروز زیر ساخت (فرهنگ و هویت مشترک ) همه مردمان ما بوده؛ و باعث رشد و رونق اجزای دیگر این هویت شده است . پس کسانیکه منکر هویت معاصر کشور و مردم آند؛ در واقیعت امر نمی خواهند از قرن دوازدهم هجری قمری بیرون شوند. بعباره دیگر نمی خواهند تحولات جهان (ظهور، اوج، و سقوط استعمار وقدرت های بزرگ جهانی) وتحولات منطقه (ظهور کشور ها، هویت ها، و ساختار های جدید اجتماعی ) در سه صد ساله آخیر را بعنوان واقیعت های تلخ و یا شرین بپذیرند. این گونه افراد در برابر سه چالش عمده قرار دارند ؛ اول، یا خود را شریک همین هویت استمرار بدانند؛ دوم، یا غیر مسؤلانه با انتقاد های انتزاعی خود از هویت ملی به زنده گی عقده مند خود ادامه دهند . سوم، یا ازین ببعد تلاش کنند تا با تغیر قرارداد های اجتماعی در جامعه هویت جدیدی را شکل دهند که دقیقآ معلوم نیست قائمه این هویت جدید از چه عناصری خواهد بود. در غیر آن زمان نمی تواند به ۱۷۴۷ بر گردد تا برای ما طور دیگری و دلخواه هویت سازی کنند. عده کمی اند که با تاریخ، نام کشور، هویت مردم غیر مسولانه ، غیر علمی، و گاهی غیر آخلاقی برخورد میکنند.

آنچه ازدل این گفته ها میتوان بیرون آورد اینست که این کاملا قابل درک ، فهم، درد، و رنج است که همه افغان ها در چهار دهه گذشته جنگ های خونین، ناعادلانه را متحمل شده و در نتیجه با غم های زیادی ، سرخوردگی ها و خصومت های بی رویه را مشاهده و از ان متآلم گشته اند. نا امیدی ها هر روز تجمع می یابد، به عنوان یک واقعیت بطور فزاینده پیوسته پدیدار می شود. این مهم است و در واقع لازم است که هر افغان که آسیب دیده از کار نامه های دولت، مسؤلین، و مخالفین مسلح نسبت به کشور خود انتقاد کند. آما هیچ چیزی را نمی توان از طریق نفرت و تفرقه به دست آورد. قربانی کردن، تهمت زدن ، افترا با برچسب نفرت به هویت ،نام، و تاریخ کشور، سپهر بلا قرار دادن، مقصر قرار دادن یک فرد یا یک گروه بر اساس قومیت به سادگی و به ذات خودش یک تعصب کور ونامناسب و در مجموع بی انصافی در حق وطن و مردم میباشد.

به عنوان ساکنین این سر زمین باستانی ما دارای سابقه طولانی ، غنی، پر از مهربانی، عشق و درک یکدیگر هستیم . این ها است که در فرهنگ و سنت ما جاسازی شده، بدون در نظر گرفتن قومیت همه این ها از جمله متمایزات ما است. بنابراین، ما باید بسیار با احتیاط از تحریف هویت ملی که تنها تقسیم و شکست ما را به همراه دارد، پرهیز کنم. این را هم نباید فراموش که هویت سازی یک امر دلخواهانه یک گروه و قوم نیست. گاهی ممکن گروهی و گروه های در یک جامعه از طریق تلفیق با هویت تحمیلی اجتماعی روبرو شود ؛ ولی خوشبختانه درین سرزمین مثل آکثر کشور های دیگر این پروسه بطور طبعی بیشتر با رضایت طی مراحل شده تا اجبار. در بسیاری کشور هویت سازی ملی یک پروسه پر هزینه همراه با بده و بستان های فراوان بوده ، ولی در آفغانستان با قرارداد اجتماعی شامل فاکتور های که در بالا تحت نام “فرهنگ مردم ” ذکر کردم، بطور نا منشور داوطلبانه عقد و تکمیل شده است . پس فرهنگ اریائی ، فرهنگ خراسانی، فرهنگ آفغانی مجموعآ هویت ملی را در سیصد سال گذشته ساخته و امروز هم همین فرهنگ هویت ما را میسازد، فردا هم همین فرهنگ هویت ما را میسازد.

در آفغانستان قوم پالیسی نمی سازد، بلکه پالیسی قوم میسازد

در عصر ظفر و پیروزی لیبرال کاپیتالیزم هویت سازی درونی و هویت سازی بیرونی در جوامع فقیر و کیثرالملیت به یکی از دغدغه های روشنفکر تبدیل شده که این دغدغه باعث آفت احساسات ناسیونالیزم مدنی در بعضی کشور های فقیر شده است. از جمله روشنفکر آفغان در مقابل اصطلاح و مکتب سیاسی ناسیونالیزم حساسیت (الرژی) پیدا کرده است . دلیل این الرژی هم برمیگردد به عدم شناخت علمی روشنفکر از مکتب سیاسی ناسیونالیزم.

ناسیونالیزم مکتب سیاسی بر خواسته از دل استعمار و در مقابل استعمار بوده است. اما مستعمره نبودن آفغانستان باعث شده تا زمینه مراودات اجتماعی و سیاسی روشنفکر آفغان مستقیم با روشنفکر اروپائی دوران استعمار، مثل روشنفکر دیگر کشور ها (لنین، ماهو، گاندی، ماندلا ) میسر نشود ؛ و این عدم ارتباط میان روشنفکر آفغان و دیگر روشنفکران جهان باعث شده تا روشنفکر افغان در اشنائی و شناخت علمی و عملی از استعمار و ناسیونالیزم همطراز ، همراز، و هم زبان جنبش های ناسیونالیستی جهان که با افکار ناسیونالستی استقلال سیاسی خود را بدست آوردند ، قرار نگیرد . ولی با آنهم با اقتباس ازین جنبش های جهانی، در آفغانستان هم حرکت های با افکار ناسیونالستی مثل نهضت امانی، مشروطه خواهان، ویش زلمیان، حزب دموکراتیک خلق آفغانستان ظهور کرد، ولی بخاطر درک کم و سطحی از ناسیونالیزم مدنی روشنفکر بزودی بدام انواع ناسیونالیزیم  (ناسیونالیزم تباری، ناسیونالیزم شجره ائ، ناسیونالیزم جغرافیائی، ناسیونالیزم تاریخی، ناسیونالیزم خاستگاهی) سقوط کرد.

بهرصورت؛ در ناسیونالیزم افغانی ، مردم آفغانستان در هویت سازی بیرونی خود مشکل ندارند. در خارج از آفغانستان همه خود را آفغان حساب میکنند؛ چون در بیرون از آفغانستان مسایل: حاکمیت سیاسی، تشکیلات اجتماعی ( قومی،زبانی، مذهبی)، و قدرت مطرح نیست. آما وقتی بداخل بر میگردیم همه این فاکتور ها (حاکمیت، قدرت، و تشکیلات اجتماعی) در هویت سازی بوسیله روشنفکر فعال میشوند. و این روشنفکر در سایه انواع ناسیونالیزم (گروهی ، تباری ، شجره ای، جغرافیائی، تاریخی، خاستگاهی) تعریف هویت داخلی را با مشکل روبرو میکند.

درینجا برای توضیح بیشتر این عیب روشنفکر در باب قوم محوری به چند نکته از علم مردم شناسی توجه میکنیم:

آول؛ خود شناسائی ( من کی هستم؟): جواب این سوال افکار روشنفکر افغان ، از تعریف هویت اقوام، را به یک کابوس بدل کرده است؛ تا جائیکه حتی بعضآ پشتون درانی در مقابل پشتون غلجائی، تاجیک هراتی در مقابل تاجیک کابلی، پنجشیری، شمالی؛ هزاره بامیانی در مقابل هزاره مزاری و دایکندی ؛ ازبیک قطغنی در مقابل ازبیک جوزجانی خود را به معرفی میگیرند. حتی گاهی این شبهه روشنفکر تعریف هویت قومی یک قوم در داخل یک ولایت را در تقابل با هم به ارزیابی میگیرد. بعباره دیگر برای روشنفکر آفغان “قوم” معانی مختلف (مردم من، مردم شهر من، مردم قریه من، مردم قشلاق من، مردم هم مذهب من، حتی گاهی هم کل مردم افغانستان ) را در بر دارد. این روشنفکر بهر شکلی که منافع فردی اش ایجاب کرد بدون ملاحظات علمی در علوم مردم شناسی قوم خود و قوم مقابل را تعریف میکند.

دوم؛ تعریف و شناخت طرف مقابل از من (از نظر او من کی هستم؟). علم مردم شناسی حکم میکند ؛ من هر کی میخواهم باشم و من یک قسمت معادله هستم، ولی قسمت دیگر معادله آنست که طرف با خودشناسائی من موافق باشد؛ در غیر آن ناسیونالست و ملت شدن از ناممکنات است. بعضآ شبهه روشنفکر طرف را خوار ، زبون ، و منفور با عبارات “مردم بدوي ، فرهنگ عقب مانده، ‘سنت رادیکال، تنگنظر، شرارت پیشه قومي، بنیادگرایی مذهبي ‘قبیله ای، بربریت ، مهاجر، بیگانه، و بسیاری تهمت های که لیاقت و شائستگی طرفین را خدشه دار میکند،تلاش میکند” در حالیکه علم مردم شناسی حکم میکند که این مهم نیست که آیا واقعآ من همان هستم که خود را تعریف میکنم یا خیر؛ ضرور نیست که این هویت را با ارایه تاریخنامه ثبوت کنیم ؛ مهم اینست که طرف و من بر روی تعریف همدیگر به توافق برسیم. چیزی که در آفغانستان بطور طبعی و قرار دادی در میان توده روستائی و شهرنشینان تهی دست قبول شده که ما از همدیگر برتر و کهتر نیستیم. حتی در بعضی نقاط جهان این نوع تعریف قراردادی هویت توسط حکومت های قوی و قدرت مند بر مردم تحمیل میشود که در امر ملت سازی یک روش قبول شده و معیاری است.

سوم، اصل نسب شناسی : این اصلآ مهم نیست که افراد یک ملت یک اصل و نسب مشترک داشته باشند. بطور مثال شبهه روشنفکر ازبیک، پشتون ، و تاجیک هر یک به ترتیب خود را به سامریان، سیروس کبیر، و امپراطوری های کهن تاریخی نسبت میدهند. ممکن این اصل و نسب درست باشد یا غلط . علم قوم شناسی به غلط و صیح بودن آنها چندان علاقه ای ندارد ؛ ولی آگر هر سه قوم این اصل و نسب و یا اصل و نسب دیگری را برای همدیگر قبول کردند ؛ از نظر اجتماعی درست است و پروسه تعریف هویت قومی مدون شده. بعباره دیگر؛ در علم مردم شناسی و امر ملت سازی آنچه حایز اهمیت است توافق اقوام بر سر تعریف از خود و تعریف مقابل میباشد. این اصل توانائی های (نظامی، علمی، اقتصادی ) یک ملت را برای همزیستی تقویت و بقای آنرا تضمین میکند.

حالا، آگر بطور علمی و عملی به واقیعت امر نظر اندازیم ، بنا به حکم تاریخی که تمام ملل جهان از بدو پیدایش تا امروز هویت خود را بنا بر سه اصل ( زبان، دین، و سرگرمی ها) تعریف کرده اند؛ ما هم بعنوان یک قوم بطور واحد (زبان دری، دین اسلام ، سوار کاری بعنوان سرگرمی ملی)، که هیچکدام اینها متعلق به یک قوم خاص نیست ، هویت ملی خود را تعریف کرده می توانیم. پس در ذیل این سه اصل مشترک باید به طور فعال در ترویج ناسیونالیسم مدنی چنانکه در تاریخ، مذهب، فرهنگ، سنن، علایم، آموزش و پرورش، آداب و رسوم، کتاب مقدس، مراسم و ضرب المثل های تعیین شده است، تلاش کنیم. به عنوان ساکنین این سر زمین باستانی ما دارای سابقه طولانی ، غنی، پر از مهربانی، عشق و درک یکدیگر هستیم . این ها است که در فرهنگ و سنت ما جا سازی شده، بدون در نظر گرفتن قومیت همه این ارزش ها از جمله متمایزات، افتخارات و عزت همه ای ما است.

ما در چهارراه استرتیژیک تاریخی یک منطقه واقع در قاره زمین که شامل نیمی از جمعیت جهان، پررونق ترین اقتصاد جهان که هژمونی غربی را به چالش کشیده است قرار داریم. بنابراین ضروراست تا فراتر از یک جامعه خیالی بیاندیشیم در تحقق بخشیدن ظرفیت های خود در راه وحدت و یکپاچه گی بایستیم در غیر ان تسلمی در برابر قدرت های منطقه ای در انتظار ما است. این هم دیگر قابل قبول نیست که به فرمول استعماری قدیمی “تفرقه بیانداز و حکومت کن” که هنوز هم در این روزها در کشور ما به کارگرفته میشود قربانی شد. به طور خلاصه، اصل ناسیونالیسم مدنی تاکید بر ان دارد که در این برحه از تاریخ جهان که دور مهمی را در پیش دارد فقط از طریق اتحاد میتوان جایگاه خاص خود را تثبیت کرد.

تکرار تاریخ و دل های شاکی

حامد کرزی از ولی نعمت خود امریکا دل پر شکوه دارد. برای مشروعیت این شکوه ها به کارنامه های زمان حاکمیت ۱۳ ساله کرزی و شرکایش باید نظر انداخت .

ببرک کارمل رهبرتبعیدی حزب دموکراتیک خلق آفغانستان در ۱۹۷۹ سوار بر تانک های نظامی اتحاد شوروی وقت بنام دفاع از انقلاب ، وطن، و مردم با ۱۱۵۰۰۰ سرباز قشون سرخ وارد آفغانستان و مجوز اشغال آفغانستان را صادر کرد. بعد از سالها جنگ وویرانی ؛ در آخرین روز های حیات خود در حیرتان کارمل در جواب سوال خبرنگار الجزیره گفت :” بزرگترین اشتباه من این بود که به روس ها بیش از حد اعتماد کردم”

به همین ترتیب برهان آلدین ربانی ریس جمهور مخلوع و خود تبعیدی وقت افغانستان از امریکا برای سرنگونی طالبان درخواست اعزام نیروی نظامی کرد؛ بعد و در سایه مداخله نظامی امریکا ؛ حامد کرزی هم با انتقال حاکمیت از ربانی برای مدت سیزده سال بی خیال و با تمام بی اصولی ها، بی قاعده گی ها، بی پروائی ها و حتی با بی حیائی های سیاسی و آخلاقی به میل تفنگشان زورمند این وطن و مردم را در عمق اسارت فرو برد . یکی از متسشاران امریکائی در یاد داشت های خود می نویسد که در روز های آول حاکمیت خود کرزی “روزانه به سفارت آمریکا در کابل ارتباط میگرفت و در مورد امور یومیه دفتر خود از سفارت طالب هدایت میشد، حتی در یک روز سیزده بار به سفارت ارتباط گرفت و طالب هدایت شد که در آخر مشاور بجواب گفته بود که هرلحظه چوشک ات بی شیر شد، به سفارت زنگ نزن”

بهرصورت؛ با همه این بی عزتی ها به سنن آفغانستان، بی حرمتی ها به مردم، و بی پروائی ها در مقابل وطن ؛ حامد کرزی امروز منتقد سیاست امریکا در آفغانستان قرار گرفته که این موضع گیری کرزی را از دید سیاسی و آخلاقی مورد بررسی قرار میدهیم.

اول ؛از دید سیاسی بر هیچ کس پوشیده نیست که کرزی پیشنه، تجربه ، و استعداد یک سیاست مدار تئوری پرداز و یا سیاست مدار عملگرا را نداشته. تجربه بیروکراسی کرزی هم خلاصه میشود در کار اداری در دفتر جبهه نجات ملی در پشاور که معمولآ کار یومیه اش تهیه گزارشی از اجرآت دفترش به مقامات امنیتی محلی پاکستان بوده است.

درین روز ها آقای کرزی در چند مورد از استراتیژی امریکا انتقاد میکند. آقای کرزی از اعزام نیروی نظامی سه هزار نفری امریکا انتقاد میکند؛ او مدعی است که امریکا “در پی راه حل نیست، هر کاری را که امریکا انجام میدهد ؛ ایجاد موانع در راه صلح است” او همچنان از زبان جوبایدن معاون رئیس جمهور امریکا نقل میکند “پاکستان برای امریکا پنجاه مرتبه نسبت به آفغانستان با اهمیت تر است”. همچنان از نظر کرزی طالبان نسبت به امریکا کمتر مانع صلح اند. یگانه مشکل طالبان روابط شان با پاکستان است.

این ادعای های کرزی کاملآ ناشی از بی خردی سیاسی اش است. چون این خود کرزی بود که حضوز نظامی ۱۵۰۰۰۰ سرباز ناتو در آفغانستان را حقوقی و قانونی میدانست و به اعزام سی هزار نیروی اضافی در آوایل حکومت اوباما مجوز صادر کرد. پس با انتقاد از آعزام نیروی سه هزار نفری در مقایسه به حضور۱۵۰۰۰۰ نفری , افکار کرزی دچار عارضه کیفی است. اینکه امریکا مانع صلح است ، این هم امر تازه ای نیست. چون امریکا در ۲۰۰۱ با هدف و اجندای “جنگ” علیه ترورزیم به آفغانستان لشکر کشی کرد. درین اجندا هیچگاه از تامین صلح، تحکیم صلح، توسعه صلح ، و حمایت از صلح توسط امریکا تعهدی صورت نگرفته بود که بتوان امروز امریکا را در عدم رعایت آن انتقاد کرد؛ ازهمان وهله اول هدف امریکا و ناتو بطور ساده در افغانستان سه چیز بود. اول ؛ تخریب کامل القاعده، دوم ؛ عزل طالبان از قدرت و سوم؛ جلوگیری از تبدیل شدن افغانستان در آینده به عنوان یک پایگاه برای حمله به ایالات متحده و متحدان آن که این اهداف تنها میتواند از راه جنگ دست یافتنی باشد. پس کرزی در مدت ۱۳ سال حکومت نامشروع خود نمی دانسته که با چه اجندای روبرو است! به همین ترتیب ارجعیت پاکستان بعنوان یکی از نهمین قدرت هسته ای جهان، دارای بستمین ارتش جهان، شریک فعال امریکا در جنگ سرد، یکی از پر نفوس ترین کشور های اسلامی، عضویت غیر دائمی در شورای امنیت ملل متحد، همکار استراتژیک امریکا، حضور سربازان ارزان قیمت در عملیات های نظامی سازمان ملل، و حضور دریائی امنیتی در دریای عدن؛ هر یک اصل اساسی در سیاست است که کرزی نمی دانسته که چرا پاکستان برای امریکا اهمیت بیشتر نسبت به افغانستان دارد!

دوم؛ کرزی با ایجاد و توسعه فضای انارشی در کشور به جامعه مدنی زمینه آنرا مساعد ساخت تا با اقتباس نا آگاهانه از ارزش های لیبرال کاپیتالیزم و انطباق افراط گونه آن در جامعه سنتی افغانستان باعث فاصله گرفتن هر چه بیشتر مردم از دولت شود. جامعه نا مدنی قوم محور در زمان کرزی هزینه های فراوانی را در جهت بی اعتمادی ها، بی باوری ها، و سوهٔ ظن های قومی مصرف کرد. با ایجاد و تقویت رسانه ها برای آزادی بیان “بی بیان” که نه تنها به پختگی حرفوی نرسیدند ؛ بلکه بر تمام سنن ، ارزش ها، اقوام، زبان، دین، و عرف پسندیده مردم حقارت و بی حرمتی را دریغ نکردند . ۲۰٪ مردم آفغانستان در ۲۰۰۱ زیر خط فقر زنده گی میکرد، بعد از ۱۳ سآل حاکمیت کرزی ۷۰٪ مردم زیر خط فقر رفت. در ۲۰۰۱ دود کردن سیگار در منابع عمومی منع بود، در آخر حکومت کرزی سه ملیون جوان کشور در منابع عمومی مواد مخدره دود میکرد. در ۲۰۰۱ در آفغانستان از فساد مالی خبری نبود، در وقت حاکمیت کرزی افغانستان اولین کشور فاسد دنیا رده بندی شد. در ۲۰۰۱ در آفغانستان “۱۰۰٪ امنیت” تامین بود، در حاکمیت کرزی امنیت حد اقل ۴۰٪ کاهش یافت.

آنچه را کرزی در طول ۱۳ سال حاکمیت نامشروع خود انجام داد و انتقاداتی را که امروز مطرح میکند ؛ از لحاظ سیاسی و آخلاقی باهم مغایرت دارد. پس برای حفظ رعایت اصول سیاسی و آخلاقی کرزی و شرکایش ؛ یا از عملکرد ۱۳ ساله حاکمیت خود از ملت آفغانستان رسمآ معذرت بخواهند و یا دست از انتقاد عوامفریبانه برداشته و گوشه گیری اختیار کنند تا فرصت ها به گروه های مسؤل فراهم گردد که با نقد حال و گذشته؛ آینده را تا حدی میسر دهند. گر چه در هر صورت، کرزی و یاران اش با این دست آورد ها و میراث شوم خود در نزد خدا، وطن، و مردم شرمنده ابدی خواهند بود.

Afghan worldview derived from its rich cultural tradition